احمد بن محمد ميبدى
399
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
وَ هُمْ كارِهُونَ . آنان فتنه و شور در دل مسلمانان را از پيش جستوجو مىكردند و كارهاى تو را در بدسگالى گردانيدند تا آنكه يارى خداى رسيد و كار دين آشكار شد درحالىكه آنان ناخواه و بر ايشان دشوار بود . 49 - وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ . از ميان منافقان كسى است كه مىگويد به من اذن ده تا بنشينم و دل و چشم مرا به زنان روم ( در جنگ تبوك ) فتنه مكن ! آگاه باشيد ، آنان از پيش در فتنه افتادهاند و دوزخ كافران را فراگرفته است . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 40 - إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ . آيه . سعادت بندگان در عنايت است و آنجا كه عنايت است پيروزى را چه نهايت است ؟ كار جذبهء الهى ، مغناطيس عزّت و كشش عنايت دارد ، هركجا كششى بود آنجا كوششى بود ، هركجا صدقى بود آنجا تصديق بود ، و هركجا تصديق بود آنجا دلى بود و آنجا كه دل بود فتحى بود ، و آنجا كه فتحى بود سعادت بود . خنك آن بنده كه اهل اين قصّه بود ! پير طريقت گفت : كريما ، اين سوز امروز ما دردآميز است ، نه طاقت به سر بردن نه جاى گريز است ، لطيفا ، اين منزل ما چرا چنين دور است ، همراهان برگشتند كه اين كار غرور است ، گر منزل ما سرور است اين انتظار سور است ، و گر منتظر مصيبتزده است معذور است . مصطفى گويد : از جبّار عالم فرمان آمد كه اى محمّد ، وقت آن است كه به منبر سعادت برشوى و با مردم بگوئى : لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه ، محمّد گفت : با كه گويم كه همهء عالم منكر اين حديثند ! جبرئيل گفت : اى محمّد اگر منكر نبودندى به سعادت دعوت تو كى رسيدندى ؟ همه كس به سعادت دعوت تو نزديك نيست جز معدودى ! ابو بكر از خانهء خويش به در آمد و ديده بر جمال مصطفى افتاد ، مغناطيس نبوّت محمّدى گوهر صدق او را به خود كشيد ، حضرت پرسيد چرا چنين ضعف دارى و زردى روى تو از چيست ؟ گفت چند سال است آتشى تيز در باطن خود مىبينم هر روز كه برآيد گرمتر شود ، مرهمى همىجويم كه اين آتش به آن فرونشانم ! حضرت پرسيد در نبوّت و رسالت ما چه گوئى ؟ گفت راست است و پاك است و نوشت باد اين شراب مهر كه از جام توحيد به تو رسيده است . آنگاه به زبان حال گفت : الهى ، كشيديم آنچه كشيديم ، همه نوش گشت چون آواى قبول شنيديم ، الهى ، دانى كه هرگز در مهر شكيبا نبوديم ، و به هر كوى كه رسيديم حلقهء در دوستى تو گرفتيم ، و به هر راه كه رفتيم بر بوى تو آن راه را بريديم ، دل رفت مباركباد ، گر جان برود در اين راه پسنديدهايم ! . . . فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ . آيه . رسول خدا از شرّ كافران و مشركان و منافقان به غار ثور نزديك مكّه پناه برد ، در راه ابو بكر به حضرت رسيد و با او همراه شد و بدين سبب به يار غار معروف گشت ، حضرت با يار غار سه روز در آنجا بماند و چوپان ابو بكر شبها شير براى آنان مىآورد ، پس از سه روز از غار بيرون آمده و عازم مدينه شدند و كافران از يافتن محمّد نوميد گشتند ، بو جهل گفت : هركه محمّد را بازآورد صد شتر او را دهم يكى از جنگآوران دلاور عرب سراقه نام به طمع مال حاضر شد كه پىجوئى كرده آنها را بيابد و صد شتر گيرد ، او گويد : سه بار بر ستور سوار شدم هر سه بار بر زمين افتادم ! بار چهارم بر او نشستم و رفتم تا در بيابان به نزديك آنها رسيدم ، يار غار تا آن دلاور را ديد شناخت و ترسيد و گفت : يا محمّد اين آدم با هزار سوار مىجنگند ! پيغمبر چون ديد ابا بكر ترسيده گفت : نترس خدا با ما است ، در حال پاى ستورش تا شكم به زمين فروشد ، آنگاه در حال سرنگونى گفت : يا محمّد من به تو عهد مىكنم كه با تو