احمد بن محمد ميبدى

340

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

آشوب همه جهان حديث من و تو * بگذار من و همه جهان گلشن تو خداوند فرمود : عجب دارم از كسى كه به من ايمان دارد ، چگونه به ديگرى توكّل و تكيه مىكند ، اگر نظرى به احسانهاى من كنند هرگز ديگرى را نمىپرستند . 85 - وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً . آيه . قوم شعيب مردمى دون همّت و بىحاصل بودند كه در پيمانه‌ها و ترازوهاى محقّر به دانه‌ها و ذرّه‌ها اندازهء فرمان حق را در گذاشتند و از حدّ راستى به صفت مخالفت قدم بيرون نهادند ، تا آن بلاى بزرگ و عذاب دردناك به آنها فرود آمد . عوام خلق اين گناه را كوچك دانند كه كوچك نيست ! چون اعتبار به خود گناه نيست بلكه اعتبار به مخالفت با حكم خداوند و نافرمانى او است ، و بىحرمتى به شرع و از حدود آن در گذشتن است . و اين تعظيم جلال شريعت و توقير جمال حقيقت كارى است كه امّت محمّد را نصيب گشته و دولتى است كه از راه توفيق روى به ايشان نهاده تا دقايق ورع دريافتند و اندازه‌هاى شريعت و خرده‌هاى ديانت به حكم فرمان ، بزرگ داشتند و از آن قدم فراتر ننهادند . يكى از دانشمندان مشهور كه طالب علم بود و در مرو حديث مىنوشت ، قلمى به عاريت از دانشمندى گرفت و با آن حديث نوشت ، پس از آن قلم را در قلمدان گذاشت و فراموش كرد كه آن را پس دهد ، و از آنجا به عراق عزيمت كرد ، چون به عراق رسيد قلم عاريتى را در قلمدان يافت ! دلتنگ شد و در وى اثرى بزرگ كرد ، تا از آنجا به مرو بازگشت و قلم را به صاحبش بازپس داد ! آنگاه به عراق باز شد . مؤمن حقيقى ديگر گويد : وقتى گناهى كردم ، اكنون چهل سال است تا بدان مىگريم گفتند : اى شيخ آنچه گناه است ؟ گفت : دوستى به ديدن من آمد ، براى او با دانگى سيم ماهى بريان خريدم ، چون خواست كه دست شويد ، از ديوار همسايه پاره‌اى گل بگرفتم تا وى بدان دست شست ، اكنون چهل سال است تا بدان مظلمه مىگريم و آن مرد نمانده تا از او حلالى خواهم ! حسين ابن على ( ع ) روزى يك خرما از مال صدقه در دهان نهاد ، رسول خدا حاضر بود و آن را بديد و حسين كودك بود ، حضرت فرمود : اى حسين آن را بينداز ! كه اين مال صدقه است . عمر عبد العزيز ( خليفهء اموى ) وقتى مال غنيمتى نزد او آورده بودند كه در آن مشك بود ، عمر بينى خود را استوار بگرفت و گفت : « منفعت مشك در بوى است و اين حق مسلمانان است » هرچند كه اين قدر در شرع به مسامحت است اما در كمال ورع روا نمىداشت و تعظيم فرمان شرع اين اندك را بزرگ مىداشت ، از آن جهت كه بيدار و هشيار بود و شريعت و حقيقت را گرامى داشت و به چشم تعظيم و توقير در آن مىنگريست . [ آيات 108 - 94 ] ( تفسير لفظى ) 94 - وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ ما در هيچ شهرى پيغمبرى نفرستاديم مگر آنكه فراگرفتيم مستكبران آن را به ناامنى و تنگى شايد كه آنان در من زارى كنند . 95 - ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَوْا وَ قالُوا قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ . پس به آنها بجاى بديها ، ايمنىها و فراخى بدل داديم ، تا اينكه جمع شدند و گفتند : اين سختىها هميشه بوده و به پدران ما هم رسيده . پس ما ناگاه آنها را فرا گرفتيم از آنجا كه آنها نفهميدند و ندانستند !