احمد بن محمد ميبدى
262
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
ما را غم آن غمزهء غمّاز خوش است * وز چون تو بتى كشيدن ناز خوش است داستان جوان و جنيد و شبلى : گويند در روزگار جنيد و شبلى ( دو بزرگوار جهان عرفان ) پيرزنى را فرزندى بود كه او را ناخلف مىشمردند و از عجايب تقدير خبر نداشتند و ندانستند كه اين خلف و ناخلف بودن نقدى است كه به دست تقدير در ضرّابخانهء ازل زدهاند و كس را بر آن اطلاع ندادهاند ، آن پسر را همه روز در خرابات مىديدند آشفته روزگار ! مادر او شب و روز دست بدعا برداشته و در خداى مىزارد و مىنالد كه : بارخدايا اين جگرگوشهء ما را از اين گرداب گناهكارى بيرون آر ، و از جام بيدارى او را شربتى ده ، تا دل ما فارغ گردد ، ناگهان هاتفى ندا در داد كه : اى پيرزن ، خوش باش كه ما اين پسر را در كار دل پردرد تو كرديم و آنگاه دانهء شوق بر دام محبّت براى صيد او بستيم ، تا پيرزن در اين انديشه بود جوان از در درآمد آشفته و سرگردان ، نعره همىكشيد و همىگفت : خداى من كجا است ؟ خداى من كجا است ، كجات جويم اى ماه دلستان از كجات خوانم اى دلرباى دوستان ! اى مادر ، خداى من كو ؟ دلگشا و رهنماى من كو ؟ مرهم خستگى من كو ؟ داروى درماندگى من كو ؟ امروز كجا به دست آيد اينچنين خراباتى تا به غبار قدم او تبرّك گيرم و آن را كحل ديدهء خويش سازم ؟ چه نيكو گفت آن جوانمرد : در زواياى خرابات از چنين مستان هنوز * چند گوئى مرد هست و مرد هست آن مرد كو ؟ بر درختى كين چنين مرغان همى دستان زنند * زان درخت امروز اصل و بيخ و شاخ و ورد كو ؟ از براى انس جان اندر ميان انس و جان * يك رفيق هم سرشت همدم همدرد كو ؟ همچنان همىبود تا ديگر روز هر ساعت سوختهتر و والهتر ! ديگر روز مادر او او را نزد مشايخ شهر برد و گفت : اين پسرم را درمان بسازيد و اين درد را درمان كنيد ، ايشان درماندند و گفتند : اين دردى بس استوار است و جاىگير ، تدبير آنست كه او را به بغداد نزد پيران طريقت جنيد و شبلى برى كه اوتاد جهان ايشانند . پيرزن با هزاران رنج پسر را به بغداد برد ، روز ديگر جنيد در وى نگريست ، قابل نظر ربوبيّت ديد و از باطن آن جوان فهميد كه خورشيد دولت از زير ابر بشريّت او مىدرخشد ! گفت : اى پيرزن ، او را به مكّه بر ، نزد دو نفر پيران جهان كه درمان درد نزد ايشان است . مادر با هزاران مشقّت پسر را به مكّه برد ، شاهان طريقت چون او را بديدند گفتند : عجب جوانى است ! نسيم صباى دولت فقر از سر زلف او مىدمد ! او را به كوه لبنان بريد كه بنياد روزگار آنجا است ، مادر سرگردان گفت : پسر جان برخيز كه هرآينه زير اين گليم چيزى است ! آنگاه سر و پاى برهنه ، با شكم گرسنه روى در بيابان نهادند تا به كوه لبنان رسيدند : پويان و دوانند و غريوان ، بجهان در * در صومعه و كوهان ، در غار و بيابان يك چند در آن صحرا گشتند تا به كنار چشمهء آبى رسيدند ، شش كس را ديدند ايستاده و يكى در پيش نهاده ، چون آن جوان را ديدند استقبال كردند گفتند : دير آمدى ، نماز كن بر اين مرد ! كه وى غوث « 1 » جهان بود و چون از دنيا بيرون مىشد وصيت كرد كه خليفهء من در راه است همين ساعت رسد ! او را گوئيد تا بر من نماز كند و مرقّع من درپوشد و بجاى من نشيند ! آن جوان رفت و غسلى كرد و مرقّع شيخ درپوشيد و انوار خدائى بر نقطهء دل وى تجلّى كرد ! و مشكلات شريعت و اسرار طريقت همان دم بر دل وى كشف شد ! پسر فراز آمد و آن شيخ را غسل بداد و بر او نماز گزارد و او را در خاك نهاد و بجاى او نشست ، پيرزن چون ديد در دم آهى كشيد و جان بداد !
--> ( 1 ) در تفسير آيهء 59 سورهء نساء گفته شد كه هميشه در اين جهان 56 نفر اولياء و نقباء و اوتاد و ابدال هستند به نام رجال غيب و شمارهء آنها از 40 نفر و هفت نفر و پنج نفر و سه نفر و يك نفر است كه آن يك نفر قطب و غوث يعنى شاه جهان است و غوث به ترتيب از ميان سه نفر برگزيده مىشود و يكى از سه نفر از ميان پنج نفر و همچنين تا آخر .