احمد بن محمد ميبدى
80
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
كه منم خداوند بكّه ( نام مكّه است ) نشينندگان در آن ، همسايگان منند ، زائرين آن ميهمانان منند ، و در پناه منند ، آنجا را بزرگ گردانم و آبادان ، تا از هر سوئى جوك جوك مىآيند تكبيرگويان ، لبّيكزنان روى بدان بيابان مبارك نهاده و زمين آن را به خون قربانى رنگين كنند . اى آدم يكى از فرزندان تو بنام ابراهيم ، خليل و برگزيدهء من است ، به دست وى بنياد اين خانه را برآرم و شرف و سقايهء آن پديد آرم و حريم آن را نشان كنم و پرستش خود در آن بياموزم ، تا نوبت به محمّد رسد كه خاتم پيغمبران و چراغ آسمان و زمين است ، آنجا را منشأ و مولد وى گردانم ، فرودگاه وحى و محل كرامت وى كنم ! نقابت و سقايت ولايت را بدست او مقرر نمايم و آنگاه عشق ديدار آن محل را در دلهاى مردم جهان قرار دهم كه هر سوى با سر و پاى برهنه ، جاه و مال بگذاشته ، جان بر كف دست نهاده همى گرد آن خانه طواف كنند و از ما آمرزش و بخشايش خواهند ، منهم درد آنان را درمان كنم و اگر از ديدههاشان پنهانم ليكن جانهاى ايشان را عيانم . اندر دل من بدين عيانى كه توئى * وز ديدهء من بدين نهانى كه توئى لطيفه : خداوند فرمود : حج و عمره را تمام كنيد و بدانيد كه حج عوام قصد كوى دوست است ، و حج خواص قصد روى دوست ، قصد آن رفتن به سراى دوست ، و قصد اين رفتن براى دوست ! دردم نه ز كعبه بود كز روى تو بود * مستى نه ز باده بود كز بوى تو بود ! عوام كه به نفس رفتند در و ديوار ديدند ، خواص كه به جان رفتند گفتار و ديدار ديدند ! روش خاصگان چنان است كه اين جوانمرد گفت : خون صديقان بيالودند و زان ره ساختند * جز به جان رفتن درين ره يك قدم را بار نيست ! آنكه به نفس رود رنج يابد و بار كشد تا گرد كعبه برآيد و اينكه به جان رود بيارمد و بياسايد و كعبه خود گرد سرايش برآيد ! ( ابراهيم خواص ) گويد : وقتى خود به روم افتادم ، گردان گردان ، چنان كه افتادهاند مردان ، حيران و سرگشته ، بيچارهوار ، و گمكرده سررشته ، و زبان حالم اين بود : مردان جهان شدند سرگشتهء تو * مىبازبيابند ، سر رشتهء تو ! خبر در روم افتاد كه دختر قيصر ديوانه شده و پدر او را به بند ديوانگان بسته و پزشكان از درمان او درمانده شدند ، حالتش طورى است كه نفس سرد برمىآورد و اشك مىبارد ، گهى گويد و گهى خندد ، دانستم كه بيمارى تن نيست به در سراى قيصر رفتم و گفتم به درمان بيمار آمدهام چون پادشاه مرا ديد گفت : هان كه به درمان دخترم آمدهاى ؟ گمان برم طبيبى ؟ گفتم آرى ، گفت بر كنگرههاى قصر ما نگر و سرهاى بريده را بين ، اين است كيفر كسى كه دختر را درمان نكند ! گفتم مىبينم باكى نيست ! و به زبان حال گفت : گويند مرا كه خويشتن كرد هلاك * عاشق ز هلاك خويش كى دارد باك ! ملك چون اين جرأت و شهامت ديد ، مرا به خانهء دختر اشارت نمود ، چون بدانجا رفتم هنوز قدم در خانه ننهاده اين آواز شنيدم ، كه : بگو به مؤمنان چشمهاى خود را برهم نهند ! آنجا سراسيمهء وضع او گشتم و متحيّر حال وى شدم كه اين چه آواز و از كجا بود ديگرباره آواز برآمد ، پرسيدم : اى كنيز خدا اين چه حال است كه در تو مىبينم ؟ گفت اى پير : ميان ناز و نعمت با كنيزكان و خاصگيان خود نشسته بودم ، ناگاه دردى به دلم فروآمد و اندوهى بجانم رسيد از خود فانى گشتم و واله شدم ، و چون از وجد و وله آسوده شدم خود را دربند و زنجير يافتم پس حكمش را پسنديدم و به قضايش