مؤلف مجهول
93
تفسير قرآن پاك ( فارسى )
گفت به سوى خداى عز و جل . گفت : خداوند عز و جل فرموده است ترا اينچنين ؟ گفت : بلى . هاجر گفت : پس مرا خداى بس كه او مرا كافى است . هاجر به سوى پسر بازگشت . ابرهيم - عليه السّلام - برفت چون به كرا رسيد نزديك بود كه هاجر و اسمعيل از چشم اوى غايب شوند مهر پدرى بجنبيدش ، آواز داد كه إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ الى آخره و چاره نديد از رفتن . هاجر از خاشاك كوه وز خاربنان وادى خويشتن را كريجكى 61 ساخت و پارهاى آب داشت اندر مشكى كهن ، و آن آب برسيد 62 و اسمعيل عليه السّلام آن وقت شيرخواره بود ، دوساله . مادرش را شير خشك گشت از تشنگى ، و اسمعيل بر حال مرگ افتاد . انديشيد [ 71 ] هاجر به دل ، اگر من ازينجا غايب شوم تا مرگ فرزند را نبينم بر من آسانتر آيد . برفت از پيش او تا به كوه صفا رسيد ، آنجا بر شد ، تا مگر به نشان جايى آب « 1 » يابد . هيچجاى نشان آب نديد . پس زارى كرد پيش خداوند تعالى ، پس از آنجا فرود آمد و قصد مروه كرد چون ميان وادى رسيد بپوييد تا به مروه برآمد . همچنين هفت بار از آنجا بدينجا آمد و زينجا بدانجا شد و هربارى كه سوى فرزند نگريستى او را بران حال ديدى غمش زيادت شدى . اين بار به مروه برآمد و ديرى بيستاد . آوازى به گوش او آمد ، ندانست كه از كجا همى آيد . جواب داد اى آوازدهنده مرا فرياد رس . آوازدهنده گفت : بر اثر من همى آى . بران اثر همى شد تا بر سر اسمعيل . جبريل عليه السّلام خويشتن آشكارا كرد و به دو نمود و پس او را به جاى
--> ( 1 ) . شايد : به جايى نشان آب .