عبد الله بن محمد ابن ناقيا ( ابن ناقيا البغدادي ) ( مترجم : ميرلوحى )
81
الجمان في تشبيهات القرآن ( فارسى )
وارد شده است . و همگان مىپندارند كه شيطانها آفرينش خويش را دگرگون مىسازند ، و شكلهايشان را تغيير مىدهند ، و آن سخنى بيهوده و عارى از حقيقت است ، و همانا آنها با جادويى و تردستىشان چنان به نظرها مىآورند . و در ايشان حالات خشونت ، و بازيگرى ، و سرخوشى ، و وقتگذرانى وجود دارد ، و لطافتشان بيشتر و آسيبشان كمتر و بدنهايشان سبكتر و ذهنهايشان تيزتر و شناختشان فزونتر و موشكافترند ، و ايشان - چنان كه قرآن بيان داشته - مىتوانند در هوا حركت كنند ، و بر آسمان بالا روند . و گروهى از قوم عرب ، هرگاه در بيابانى مىافتادند ، و به درههاى وحشتناك فرودمىآمدند ، و از اين كه مارهاى « جانّ » ايشان را به بازى بگيرند ، مىترسيدند ، يكى از ايشان برمىخاست و مىگفت : « ما به رئيس اين دره پناهندهايم » و در نتيجه تا زمانى كه در آن مكان اقامت مىكردند ، كسى آزارشان نمىرساند . و از عمير بن ضبيعه حكايت شده كه گفت : « در هنگامى كه با ابن ظبيان در بيابانى حركت مىكردم ؛ پيرهزنى با كودكى كه مىگريست بر ما آشكار شد ، كودك گفت : « من به راه ماندهام ، كاشكى مرا با خود مىبرديد » عمير گفت : « اى كاش او را بر پشت سر خود سوار مىكردى » پس او را پشت سر خود سوار كرد ، ساعتى درنگ كرد ، و در روى عمير نگريست ، و دمى برآورد ، پس از دهانش آتشى بيرون شد ، عمير تازيانه را براى او به دست گرفت ، پس گريه كرد ، و عمير از او دست برداشت ، سپس آن كار را چندين بار تكرار كرد ، تا اين كه با شمشير بر وى هجوم آورد ، چون او را جدّى ديد ، پريد و گفت : « قاتلك اللّه » ( : خدايت بكشد ) چه سختدلى ! » . اصمعى گفت : « كارگزار عمان به عمر بن عبد العزيز نوشت : « ما زنى جادوگر را آورديم و در آبش افكنديم ، پس بر روى آب شناور شد » عمر بن عبد العزيز جواب فرستاد : « شناور بودنش ما را كفايت نمىكند اگر دليلى اقامه شد ، كه خوب ، و اگر نه