عبد الله بن محمد ابن ناقيا ( ابن ناقيا البغدادي ) ( مترجم : ميرلوحى )

417

الجمان في تشبيهات القرآن ( فارسى )

است ، هرگاه آن را جرعه جرعه بنوشم كاروان بر جاى خود توقف مىكنند و هرگاه ممزوج بگردد ، شتران را مىرانند و رهسپار مىشوند . 29 - 30 فعلت فى البيت . . . ص 55 هنگامى كه ( آن باده ) ممزوج شد ، در خانه همان كارى را كرد كه طلوع صبح در تاريكى مىكند ، پس رونده در تاريكى با نور آن راه يافت چنان كه مسافران با علائم راه راهنمايى مىشوند . 31 - بها جيف . . . ص 56 در آنجا مردارهاى كشته‌شدگان قرار دارد ، اگر از استخوانهايشان بخواهى ، سفيد است و اگر از پوستشان بخواهى ، همچون صليب است . 32 - فان الذى حانت . . . ص 57 همانا كسانى كه در فلج « 4 » خونشان خشكيد . اى ام خالد ، ايشان ( در حقيقت ) همه افراد قومند . 33 - أ بنى كليب . . . ص 57 اى بنى كليب ! بدرستى كه دو عموى من كسانىاند كه شاهان را كشتند و زنجيرها را گسستند . 34 - و ما زال ذاك . . . ص 59 . . . آن عادت پيوسته باقى بود تا اين كه طايفه هوازن يكديگر را فروگذاشتند و طايفه سليم و عامر از هم پاشيده شدند . 35 - 37 وقوفها بها صحبى . . . ص 60 . . . در حالى كه يارانم در آنجا شترانشان را ( به خاطر من يا ) بالاى سر من نگه داشتند و مىگفتند : از فرط اندوه هلاك مشو و خود را به بردبارى بياراى . و بدرستى كه درمانم اشكى ريزان « 5 » است و آيا بر خرابه‌هاى كهنه جاى اتكايى ( يا محل گريه و زاريى ) است ؟

--> ( 4 ) - فلج موضعى است ميان بصره و ضريّه . رك : معجم البلدان ، ج 6 ، ص 392 ، و منتهى الأرب ، حرف « ف » . - م . ( 5 ) - ترجمه مطابق نص شعر در شرح المعلقات زوزنى ، ص 3 ( عبرة مهرافة ) آورده شد ، در متن الجمان بجاى « عبرة مهراقة » عبارت « عبرة لو سفحتها » نقل شده است . - م .