محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

51

مخزن الأدويه ( دائرة المعارف خوردنيها و داروهاى پزشكى سنتى ايران ) ( فارسى )

و او نكذارد كه بعضو بريزند و عضو را از قبول انها بازدارد مانند عنب الثعلب در اورام و ردع در مقابل جذب است * ع * عاصر * يعني فشارنده و آن دوائي را نامند كه بسبب شدت قوت قبض و جمع خود اجزا عضو را بفشارد تا آنكه آنچه از رطوبات رقيقه در خلل و فرج آن است منضغط و جدا كردند و از هر منفذى كه بيابند برآيند مانند ضماد استهء تمر هندى در دمل * غ * غسال * يعني شست و شو دهنده و آن دوائي را نامند كه به قوت جاليهء منفعلهء خود كه رطوبت باشد نه به قوت فاعله كه حرارت باشد به حركت و سيلان درآورد اخلاط را و زائل كرداند انها را از سطح عضو مانند ماء الشعير و آب خصوص آب نيمكرم * ق * قاتل * يعني كشنده و آن دوائي را نامند كه بسبب ضديت خود روح حيواني و قوى را فاسد و فاني كرداند و هلاك سازد مانند افربيون و افيون و بيش و اين مرادف سم است و بعضي كفته‌اند كه زهر حيواني مخصوص باسم سم است و غير حيواني مختص بقاتل * قاشر * يعني خراشندهء پوست و جدا كنندهء آن و آن دوائي را نامند كه بسبب شدت قوت جلاى خود جلا دهد و ببرد پوست فاسد عضو را مانند قسط و زراوند و هرچه نفع و فائده بخشد بهق و كلف و مانند اين هر دو را * ك * كاوي * يعني داغ‌كننده و سوزنده و مراد از ان دوائي است كه جلد را بسبب شدت احراق و تجفيف خود بهم درآورد و مجارى اخلاط آن را مسدود سازد و مسام را بند كند و عضو را بكاود مانند عضو كرم بريان داغ كرده شده مانند زاج و قلقطار * كاسر الرياح * يعني شكننده و دفع كنندهء رياح و آن دوائي را نامند كه قوام رياح غليظهء محتقنهء اعضا را به قوت حرارت و تجفيف خود رقيق ساخته دفع نمايد و يا بتحليل برد مانند تخم سداب * ل * لادغ * يعني كزنده و آن دوائي را نامند كه به قوت حرارت و شدت نفوذ خود در عضو نرود و در تفرق اتصال در منافذ كثيرهء قريبه بهم احداث نمايد كه اجزاء آن بانفراد ما محسوس نكردند مانند استعمال خردل با سركه و يا سركه بتنهائي * لزج * يعني چسبنده و آن دوائي را نامند كه بالفعل و يا بالقوة در حين تاثير حرارت مزاجي در ان قابل امتداد كشته اجزاى آن از هم منقطع نكردند مانند خبازى * م * مبرد * و آن دوائي را نامند كه به قوت مبرده كه دارد احداث برودت نمايد مانند كافور * مبهى * يعني به حركت آورندهء قوت باه و زياده كنندهء مادهء آنكه مني و رياح غليظهء منعظه است و آن دوائي را نامند كه توليد مادهء مني و رياح منعظه نمايد بسبب حرارت معتدله و رطوبت فضليهء خود در مجارى اعصاب و عضلات و اعضاى تناسل و محرك باه شود مثل بهمنين و بوزيدان و زردك و مانند اينها * مجفف * يعني خشك‌كننده و آن دوائي را نامند كه به قوت مجففهء خود احداث تجفيف و خشكي در عضو نمايد و رطوبات آن را تلطيف نمايد و بتحليل برد مانند سندروس * مجمد * يعني بسته‌كننده و آن ضد محلل است دوائي را كويند كه بسبب قوت برودت و قبض خود منجمد كرداند اخلاط و رطوبات را مانند بزر البنج و نشاسته * محرق * يعني سوزنده و آن دوائي را نامند كه بسبب قوت حرارت و نفوذ خود اجزاى لطيفه و رطوبات عضو را بتحليل برد و احداث احراق و تاكل نمايد مانند فرفيون و زرنيخ * محكك * يعني خارش آورنده و آن دوائي را نامند كه به قوت حرارت و نفوذ خود جذب نمايد اخلاط لذاعهء حكاكه را بسوى مسامات جلد و بسرحد تقرح نرساند مانند كبيكج و انجره * محلل * يعني بتحليل برنده و آن دوائي را نامند كه به قوت حرارت خود جدا نمايد و خارج كرداند اخلاط را از موضعي كه چسبيده و قرار يافته‌اند در ان و جدا كرداند اجزاء آن را از هم و ببخار دفع كند جزء فجزء تا آنكه باقي نماند از ان چيزى مانند جند بيدستر * محمر * يعني سرخ‌كننده و آن دوائي را نامند كه به قوت كرمي و جذب خود كرم كرداند عضو را و آنچه ملاقي و متصل است بدان از خون جذب كند بسوى آن عضو جذبي قوى و بدان سبب سرخ كردد ظاهر آن و فعل اين قريب است بفعل كي و داغ مانند خردل و انجير و فودنج * مخدر *