محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

421

خلاصة الحكمة ( فارسى )

شد طبيعت : بند آوردن اسهال . شَدِيد : ( ع . ص ) . سخت . ( منتهى الارب ) . شديد العمل : سختگير . دشوارگير . شديد القوى : سخت نيرو : سخت عقوبت . شَراسيف : ( ع . ا ) . جِ شرسوف . ( منتهى الارب ) . سرهاى استخوان‌هاى پهلو كه سوى شكم باشند و استخوان‌هاى نرم كه در پهلو باشند . ( غياث اللغات ) . سرهاى پهلوها را گويند ( و مراد از پهلو دنده است ) . شَرْج : ( ع . ا ) . عضلهء گوشت مقعده است و با پوست آميخته همچون گوشت لب . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ) . و كار اين عضله آن است كه مقعده را يعنى لب روده را فراز هم كشد و به وقت حاجت باقى ثفل را بيرون كند . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ) . تفرق الاتصال كه از پوست و گوشت اندر گذرد و به استخوان مىرسد كه استخوان به دو پاره شود و باشد كه خرد شود يا از درازا شكافته شود . اگر يك شكاف بيش نباشد آن را شق گويند و اگر شكاف ها بسيار باشد شرج گويند . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ) . شَرْح : ( ع . مص ) . قطع كردن گوشت را از عضو يا قطع كردن گوشت را از استخوان مانند شرّح . ( تاج العروس ) . ( بحر الجواهر ) . واضح و آشكار كردن و مسئلهء مشكل را بيان كردن و اين مجازى است . ( تاج العروس ) . روشن كردن . گزاره . شُرْسوف : ( ع . ا ) . غضروفى است كه به هر يك از دنده ها آويخته است ، مانند غضروف كتف و در صحاح مقطع دنده از سوى شكم است . ( اقرب الموارد ) . مقابل سينسن . كركرانك . سر دنده از سوى شكم . شَرِناق : ( ع . ا ) . جسمى شحمى كه در پلك بالايين چشم پيدا گردد . « 1 » اوراطيس . ( بحر الجواهر ) . جسمى فزونى است همچو پيهى كه با عصب بافته شده باشد و غشاء اندر روى كشيده بر ظاهر پلك بالايين پديد آيد و علامت وى آن است كه پلك سطبر شود و چشم به گرانى بر توان داشت و پيوسته چشم تر باشد و هرگاه كه انگشت مسبحه و وسطى از هم گشاده بر پشت چشم نهند و بر آن اعتماد كنند شرناق از ميان دو انگشت پديد آيد و شرناق اندر زير پوست چنان باشد چو سله اى ، و خداوند آن علت روشنايى و

--> ( 1 ) . قانون ابن سينا ، ص 69 .