محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

397

خلاصة الحكمة ( فارسى )

رَماد : ( ع . ا ) . خاكستر . ( منتهى الارب ) . آنچه از مواد محترقه پس از احتراق باقى مىماند . ( اقرب الموارد ) . رَمَص : ( ع . ا ) . خم چشم كه در گوشهء چشم گرد آيد و خشك شود . ( منتهى الارب ) . چرك سفيد كه در كنج چشم گرد آيد و آنچه روان شود آن را غَمَص گويند . ( غياث اللغات ) . پيخ . پوخ . ( ناظم الاطباء ) . قى . ژفك . ( زمخشرى ) . رَمْلى : ( ص نسبى ) . ريگى . از ريگ . مانند ريگ . قسمى از رسوب بول . رَوادِع : ( ع . ص ، ا ) . قياساً جِ رادِعة و رادِع . موانع . رادع و رادعة و جِ آن روادع به معنى پيراهن آغشته به زعفران و يا به ديگر بوى خوش نيز آمده است . ( معجم متن اللغة ) . روح : ( ع . ا ) جان . ج ارْواح . در اصطلاح طب قديم ، بخارى است لطيف كه در دل متولد مىشود و باعث حيات و حس و حركت مىگردد . ( غياث اللغات ) . جوهرى لطيف بخارى كه از خون وارد بر بطن چپ دل پيدا آيد ، و هوا را كه اندر تجويف ها [ ءِ دماغ ] است طبيبان روح گويند . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ) . قوهء باصره را طبيبان روح باصره نيز گويند . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ) . تهانوى گويد : روح در اصطلاح اطبّاء بخار لطيفى است كه در قلب به وجود مىآيد و قوهء زندگى و حس و حركت را مىپذيرد ، و ميان آن دو ( روح و نفس ) . قلب است كه مدرك كليات و جزئيات مىباشد و حكما ميان قلب و روح اول فرقى قائل نيستند و آن را ( روح را ) نفس ناطقه مىنامند . ( كشاف اصطلاحات الفنون ذيل روح ) . ( اصطلاح حكمت و فلسفه ) . نفس ناطقه . ( برهان قاطع ) . روان . جالينوس گفته است : « مدبر همهء آلى تن سه روح است : روح طبيعى كه محل آن كبد است و آن مدبر اعمال غاذيه و نما باشد ، و روح حياتى كه منشاء آن قلب و آن اصل حركات غير ارادى و شهوات است ، و روح حيوانى كه مقر آن دستگاه اعصاب است و آن مدبر حركات ارادى عقلى است » - انتهى . در ذخيرهء خوارزمشاهى آمده : « اصل قوت‌هاى مردم سه جنس است : طبيعى ، حيوانى ، نفسانى . . . و اين قوت‌ها را ارواح نيز گويند » - انتهى . نزد حكماى پيشين روح سه باشد : 1 . روح طبيعيه و آن مشترك باشد ميان حيوان و نبات ، و از حيوان در كبد باشد و از عروق غير ضوارب به جميع بدن منبعث گردد . و اين روح طبيعيه را نفس نباتيه و ناميه و شهوانيه نيز گويند هر يك را به جاى خويش .