محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

388

خلاصة الحكمة ( فارسى )

دَم : ( ع . ا ) . خون . ج دماء ، دمى . ( منتهى الارب ) . خون و پژ . ( ناظم الاطباء ) . دَم : ( ا ) . نفس . ( منتهى الارب ) . نفس و هوايى كه به واسطهء حركات آلات تنفس در شش داخل مىشود و از آن خارج مىگردد . ( ناظم الاطباء ) . به معنى نفس است و سراب و دلنواز و روح بخش و جان پرور از صفات ، و دود از تشيبهات ، و افسرده دم و افعى دم و خجسته دم و سپيده دمان و فرخنده دم و مبارك دم و دم گيره از تركيبات آن است . دم : ( ع . ا ) . خون كه در عروق جريان دارد و اصل آن « دمى » و به نظر بعضى « دمو » بوده و نيز دَمّ و تثنيهء آن دمان و به نظر برخى دموان و دميان ، و جمع آن دماء و دُمى و نسبت به آن دمى و دموى است . ( اقرب الموارد ) . در عربى به معنى خون است و در اصل دمى بوده كه « ى » به كثرت استعمال حذف شده ، و در كنز اللغات نوشته كه در اصل دمو بوده است . ( غياث ) . دِماغ : ( ع . ا ) . مغز سر ( منتهى الارب ) . مغز سر ، و اطبّاء چنين تشريح كرده‌اند كه عضوى است كه محل روح نفسانى است و آن مركب است از مخ و آورده و شرائين و غشائين رقيق كه ملاقى نفس اوست و غشاى سلب كه همچون بطانهء اين غشاست و مماس قحف است و شكل دماغ مثلثى مخروط است . ( آنندراج ) . مخ داخل پرده‌هاى جمجمه كه فاقد حس است . ( كشاف اصطلاحات الفنون ) . مخ . مخچه . مخيخ . مغز سر . مغز و آن يكى از اعضاى رئيسهء چهارگانه است ( سه تاى ديگر دل و جگر و انثيين است ) . و به عقيدهء قدما محل روح نفسانى است . قدما آن را آلت قوهء ناطقه مىشمردند . صاحب آنندراج گويد : دو مغز ، و تر و خشك و لطيف و سوداوى و شكفته از صفات و شمع و جوى و مجمر از تشبيهات او ، و پريشان دماغ و آشفته دماغ و تازه دماغ و خوش دماغ و بى دماغ از تركيبات آن باشد . ( آنندراج ) . ج ادْمِغَة . ( منتهى الارب ) . دَماغ : ( ا ) . انف . بينى . ( ناظم الاطباء ) عضو و اندام واقع در وسط چهره . آلت بويايى . به نظر مىرسد كه اين معنى و معانى بعدى نيز عموماً از معنى نخستين ( مغز سر كه آن را مركز سوداء و خيال مىدانسته دانسته‌اند ) پديد آمده است و به هر حال تركيبات اين معنى غالباً موهم نخستين معنى نيز هست . دَمَوى : ( ع . ص نسبى ) . منسوب به دم به معنى خون باشد . ( منتهى الارب ) . آن كه خون زياد به تن دارد . - مزاج دموى : مزاجى كه خون بر آن غالب بود .