محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
363
خلاصة الحكمة ( فارسى )
جاويد : ( ص ، ق ) . پاينده . هميشه . دايم . ( برهان ) . جاويدان . جاليَة : ( ع . ص ) . تأنيث جالى . ( اقرب الموارد ) . مسهل : و فيه [ فى الفاناخ ] قوة جالية غسالة . جَبْر : ( ع . مص ) ( فرانسوى ) ؛ ( fractures les Consolider ) . استخوان شكسته را بستن و اصلاح كردن . ( ناظم الاطباء ) . به خودى خود ، جوش خوردن استخوان شكسته . ( ناظم الاطباء ) . در تذكرهء داود ضرير انطاكى آمده است : « حقيقت آن برگرداندن عضوى كه از جاى در رفته به جاى طبيعى آن باشد و در تداول عامه بيشتر به استخوان شكسته به خصوص اطلاق شود و ليكن اصل معنى اول باشد . جبر و جراحت به معنى شكافتگى و تفريق اعضا باشد جز اين كه حكماء و اطباء به اعتبار اين كه اين علت ممكن است بر هر يك از اعضاء بدن عارض شود ، عارض شدن آن را بر هر يك از اعضاء به نام خاصى ناميدند تا علاج هر يك جداگانه معلوم كنند و پاره اى از آنها ملازم با پاره اى ديگر است مانند « رض » كه از لوازم « كسر » است ، ولى عكس آن صحيح نيست ، چنان كه در شرح قانون تصريح شده است كه « هر كسرى مستلزم رض باشد بدون عكس » » . خروج عضو از موضع طبيعى خود اگر شكستگى در يك استخوان باشد بطورى كه آن را به اجزاى كوچك يا بزرگ درآورد آن را « كسر » نامند و اگر شكستگى در دو استخوان به نحو مذكور باشد ، آن نيز كسر باشد و اگر تنها جدايى دو استخوان از هم باشد ، آن را « خلع » و اگر شكاف در طول عصب باشد آن را « شق » خوانند ، ولى صحيح تر آن است كه « شق » شكستگى استخوان است و اگر در عرض عصب باشد آن را « بتق » و اگر در عضلات به طول باشد آن را « فسخ » و اگر به عرض باشد آن را « هتك » و اگر در شريان به طول باشد آن را « بزق » و اگر به عرض باشد آن را « بثق » و اگر در وريد باشد « بتر » و اگر در اوتار و اعصاب با هم باشد آن را « رض » گويند و به عقيدهء من ( انطاكى ) . « رض » تباهى باشد كه در فوق استخوان اعم از عصب و غير آن حتى غشاء روى دهد و گاهى « رض » را خاص ضربه و صدمه اى كه خون از آن جارى نشود دانستهاند چنان كه گفتهء ابقراط نيز مؤيد آن است . « 1 » جِبْن : ( ع . ا ) . پنير . ج اجبان .
--> ( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 86 .