محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
357
خلاصة الحكمة ( فارسى )
تبرز : ( ع . مص ) . به صحرا بيرون شدن قضاى حاجت را . ( زوزنى ) . خارج شدن به صحرا غايط كردن را . ( قطر المحيط ) . آشكار شدن و به صحرا برآمدن . ( فرهنگ نظام ) . در تداول عامه ، تشخص . برجستگى و مشار اليه بودن . تَبَرْزَد : ( ا ) . پهلوى تورزت ، سانسكريت ( دخيل ) . توراجه . ( حاشيهء برهان ، چ معين ) . تبرزه . ( فرهنگ جهانگيرى ) . ( فرهنگ رشيدى ) . نبات ( فرهنگ جهانگيرى ) ( ناظم الاطباء ) . نبات و شكر معروف است . ( انجمن آرا ) . نبات كه نام ديگرش قند مكرر است از شكر ساخته مىشود و سخت شفاف است . ( فرهنگ نظام ) . قند سفيد و نبات شفاف ، چون از غايت سختى قابل آن است كه آن را به تبر بشكنند تبرزد نام كردند . . . و در سراج اللغات نوشته كه تبرزد شكر سفيد و سخت كه گويا اطراف آن به تبر تراشيدهاند . ( غياث اللغات ) . طبرزد معرب آن . ( فرهنگ رشيدى ) . ( غياث اللغات ) . در بعضى از فرهنگها به معنى شكر سپيد نوشتهاند و آن را معرب ساخته طبرزد گفتند . ( فرهنگ جهانگيرى ) . جواليقى به نقل اصمعى آرد : شكر طبرزد و طبرزل و طبرزن ، سه لغت معرب است و اصل آن به فارسى تبرزد است بدان سبب كه اطرافش به تبر تراشيده شده است ، و تبر در فارسى « فأس » را گويند و به همين سبب نوعى خرماى تبرزد نيز يافت شود زيرا گويى نخلهء آن با تبر زده شده است . « 1 » و احمد محمد شاكر در حاشيهء همين صفحه آورده : « ادى شير آرد : تبرزد شكر سپيد سخت است و فارسى محض باشد مركب از « تبر » و « زد » يعنى ضرب ، زيرا گويى با فأس كوبيده مىشود » . تَتْلِيَة : ( ع . مص ) . در پى كسى رفتن . نزديك به مردن رسيدن . نماز نوافل را تابع فرائض ساختن . ادا كردن نذر خود را . ( منتهى الارب ) . تَثْليث : ( ع . مص ) . سه گوشه كردن . ( تاج المصادر بيهقى ) . تَجَبُّن : ( ع . مص ) . تجبن شير . پنير شدن و يا مانند پنير منجمد شدن . ( اقرب الموارد ) . خفته گرديدن شير و سطبر شدن . ( آنندراج ) . - تجبن مرد : سطبر گرديدن او . ( اقرب الموارد ) تَحْت القَهْوَه : ( ع ، ا مركب ) . غذاى اندكى كه پيش از نوشيدن قهوه مىخورند . ( ناظم الاطباء ) .
--> ( 1 ) . المعرب جواليقى ، ص 228 .