محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

661

خلاصة الحكمة ( فارسى )

در آن و حرارت متعفنه احداث نمايد در آن زردى اندك و اين زردى چون متكاثف و محتقن گردد در رؤيت سرخ شبيه به خون نمايد و اين بسيار كم است به جهت آن كه رنگ احمر دور است از طبيعت بلغم كه ابيض است . و اما تراكم صفراء و تكاثف و احتراق آن با سوداء دمويه است و در اين جا گفت گوئى از مراتب آن نيست زيرا كه دلالت بر حرارت نمىنمايد و نه بر غلبهء خون زيرا كه اصهب گاه از صفراء مىباشد به سبب آن كه در آن اندك تراكمى به هم رسد و گاه از دم رقيق حاد مىباشد و از اين جهت دلالت آن بر حرارت قوىتر مىباشد و اقتم « 1 » نيز گاه از سوداء مىباشد و يا از بلغم عفن و به ندرت از صفراء و اكثر از دم غليظ و لهذا دلالت آن بر حرارت ضعيفه كمتر از حرارت الوان صفراء مىباشد . و گاه دلالت مىنمايد بول احمر بر برودت مرض چنان چه در فالج و سوء القنيهء و استسقاء مىباشد زيرا كه فالج وقتى كه در جانب ايمن باشد به سبب آن برودت در كبد و ضعف در قواى آن به هم مىرسد و لهذا نمىتواند تميز دهد مائيت را از دمويت و دفع مائيت صرفه به بول نمايد ، مخلوط با دمويت « 2 » دفع مىگردد و اما اگر در جانب ايسر باشد ضعيف مىگرداند عروق آن جانب را از جذب خونى كه آن غذاى آن است به سبب استيلاء برودت بر آن پس تميز نمىيابد دم از مائيت و همان قسم مخلوط بدان مندفع مىگردد و اما در سوء القنيهء و استسقاء نمىباشند مگر از ضعف كبد و كبد به سبب ضعف خود نمىتواند كه تميز دهد و جدا نمايد دمويت را از مائيت و هم چنان مخلوط به آن مندفع مىگردد . و نيز گاه مىباشد بول سرخ رنگ به سبب وجع عضوى كه مقارن آلات بول باشد چنان چه در قولنج بارد حادث از اجتماع و ارتباك مواد بلغميه كثيره در امعاء غلاظ به هم مىرسد كه طبيعت با ارواح و حرارت غريزيه و خون كه مركب ارواح است ، همه متوجّه آن موضع مىگردد براى مقاومت و دفع آن و لهذا حادث مىگردد در آن موضع سخونت و گرمى .

--> ( 1 ) . الف و ب : ( اقطم ) آمده اما صحيح اقتم مىباشد . ( 2 ) . الف : دميت .