محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

614

خلاصة الحكمة ( فارسى )

ذوالفترهء : نبضى است كه حركت مىنمايد و مىايستد حركت آن ، جايى كه توقّع حركت است . و اين ، يا ميان اوّل انبساط و آخر آن است و يا ميان اوّل انقباض و آخر آن و يا پيش از سكون مركزى و يا بعد از آن ؛ پس متّصل مىگردد به آن سكون ديگر . و اين « فتره » ظاهر نمىگردد مگر بعد از سه نبضه يا چهار نبضه و يا زياده ؛ پس برين تقدير ، مركّب باشد از دو حركت كه يكى از آن منقطع الوسط باشد و سه سكون . و بر تقديرى : فتره ، هم در انبساط و هم در انقباض مىباشد و نبض [ هم ] مركّب از دو حركت منقطع الوسط و چهار سكون [ مىشود ] ؛ زيرا كه « توقّع حركت » ، اعمّ است از آن كه مراد از آن وجود حركت باشد يا « 1 » اتمام حركت ؛ پس در وجه اوّل ، وجود حركت مقصود است و در وجه دوم ، اتمام حركت مأمول . و چون قبل از اتمام حركت ، سكون واقع شود ، پس صادق خواهد آمد كه سكون نمود هنگامى كه توقّع حركت بود . و سبب ذو الفترة : يا اعيا و ماندگى قوّه است كه جهت طلب استراحت ، ساكن مىگردد هنگام حركت . و يا عارضه ناگهانى پيش آيد و منصرف گرداند طبيعت را به يك دفعه و ترك نمايد فعل نبض را ؛ مانند فرح مفرط و يا فزع مفرط كه دفعتا وارد گردد . و اگر گويند : در حدّ نبض مذكور شد كه هر نبضه مركّب از دو حركت و دو سكون است . و در اين جا نظر به وجه ثانى ، سه سكون يا چهار سكون مىباشد در هر نبضه ؛ پس ناقض « 2 » آن حد باشد . جواب آن است كه : مراد از « سكون » در حدّ نبض ، آن است كه بعد تمامى انبساط و انقباض واقع شود . و شك نيست كه چنين سكونى كه معتَمد به اين مبحث است ، زياده بر دو ، اصلًا در هر نبضه نمىباشد . و نيز مىتوان گفت كه : آن چه در حدود اشياء مقرّر شده ، بايد كه به اعتبار خلوّ شىء از عارضى « 3 » و مانعى باشد . و بدون عارض و مانع و مخلّى

--> ( 1 ) . ب : با . ( 2 ) . الف : ناقص . ( 3 ) . ب : عارض .