محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

541

خلاصة الحكمة ( فارسى )

كبد ، وقتى كه مانع و عايق آيد آن را سدّه از نفوذ در عروق و مجارى ، مجتمع مىگردد چيز بسيار در كبد و محتبس مىگردد و باعث ثقل بسيارى مىگردد زياده از ثقل ورم ؛ به سبب شدّت ثقل . و ليكن با آن ، تب نمىباشد . و امّا وقتى كه باشد سدّه در غير اين مجارى ، احساس به ثقل نمىباشد « 1 » و ليكن احساس به احتباس نفوذ خون به سبب تمديد ، بيش‌تر مىباشد از سدّه در عروق . و رنگ آن ، زرد مىباشد ؛ به سبب عدم انبعاث و نفوذ خون در مجارى و ظاهر بدن . علامات دالّه بر مزاج رياح : بدان كه گاه استدلال كرده مىشود به رياح از چيزى كه حادث مىگردد در اعضاء حسّاسه از اوجاع ؛ زيرا كه وجع ، تابع چيزى است كه منفعل مىگردد از تفرّق اتّصال و [ نيز ] استدلال كرده مىشود به رياح از حركات كه عارض اعضاء مىگردد و از اصوات نيز و ملمس آن‌ها . امّا اوجاع : به جهت آن كه اوجاع ممدّده دلالت مىنمايند بر رياح ؛ خصوصا وقتى كه باشند خفيف كه آن هنگام منتقل مىگردند از موضعى به موضعى و اين ، بدون تفرّق اتّصال در اعضاء حسّاسه نمىباشند و امّا مانند استخوان و لحم غددى رخو - يعنى عضو ، بسيار صُلب و رخو نرم - نمىباشد . و گاه است كه بعضى رياح عظيمه باعث كسر و شكستگى استخوان و ريزه نمودن آن مىگردند و ليكن به سبب نفس استخوان ، آن را وجعى نمىباشد و ليكن به سبب اعصاب متّصله قريبه بدان ، خالى از وجع نمىباشد . و بعضى رياح به سبب كمال غلظت ، باعث برآمدن بعضى اعضاء از مواضع خود مىباشد ؛ مانند « رياح افرسه » . و امّا استدلال بر رياح از حركات اعضاء : مانند استدلال از اختلاجات و جستن اعضاء از رياحى كه متكوّن مىگردند و به حركت مىآيند به سوى انحلال و تحليل . و امّا استدلال به رياح از اصوات آن‌ها : پس : يا آن است كه مىباشد اصوات از نفس

--> ( 1 ) . الف : ( احساس به ثقل نمىباشد ) تكرار شده .