محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
328
خلاصة الحكمة ( فارسى )
امّا كبد : به فتح كاف و كسر باء موحّده و دال مهمله در آخر . و اين ، مؤنّث است ؛ به جهت آن كه گفتهاند « هر چه در بدن انسان زوج است - مانند عينين و اذنين و خدّين و منخرين و حاجبين و عضدين و غيرها - همه مؤنّثاند . و آن چه مفرد است ، مذكّر [ است ] ؛ مگر كبد و طحال . و به فارسى آن را « جگر » نامند . و جمع آن ، « اكباد » آمده . [ كبد ] ، از جمله اعضاء رئيسه [ و ] محلّ روح و قوّهء طبيعى و محلّ طبخ و نضج اخلاط است - چنان چه پيشتر ذكر يافت - و آن ، جسمى است مركّب از لحم و عروق و غشائى كه حسّاس [ و ] ساتر و مجلِّل آن است . و [ البته ] فى نفسها خود حسّى ندارد و غشاء آن را حسِّ بسيار است . و رنگ آن شبيه به خون منجمد است . و منبت عروق غير ضوارب است كه « آورده » نامند كه آلات و خوادم آناند در ايصال غذا به ساير اعضاء . و [ كبد ] ، در جانب ايمن در بدن واقع است : پشت آن ملاصق اجزاء خلف است ، و بطن آن ملاصق معده است به طريق اشتمال بدان ؛ براى هضم غذا و جذب غذا از معده به سرعت و آسانى . و آن را زوايدِ چند است كه پنج عدد گفتهاند و ديده شده و آنها را « اصابع الكبد » نامند ؛ جهت احتواء آن بر معده . و اعظم زوايد آن زايده [ اى ] است كه مخصوص به اسم « زايده » است و موضوع است بدان مراره . جانب اعلاى كبد ، ميان حجاب صدر و اسفل آن ، منتهى به خاصره است - كه « تهيگاه » نامند - و بدان جا اتّصال يافته : در بعضى مردم به شدّت و استوارى ، و در بعضى مردم بدان شدّت نيست . و در نفس كبد ، اعصاب بسيار نيست ؛ مگر يك عصبِ بسيار باريك كه از معده به سوى آن پيوسته و لهذا معده را از شركت آن ، مضرّت كمتر مىرسد ، مگر نزد لحوق آفت بسيار و الم شديد كه عارض كبد گردد كه در اين هنگام اذيت آن به معده نيز مىرسد به مشاركت .