محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

220

خلاصة الحكمة ( فارسى )

« حلقوم » نامند و جمع آن « حناجر » آمده ، عضوى است غضروفى [ و ] مخلوق براى آلت صوت [ كه ] مؤلَّف [ از ] سه غضروف [ مىباشد ] : يكى ، مىرساند آن را حس . و اين ، قدّام حلق است تحت ذقن . و اين را « دَرقى » « 1 » و « تُرسى » نامند ؛ جهت آن كه باطن آن گود و ظاهر آن برآمده شبيه به سپر . و دوم ، غضروفى است كه عقب آن است متّصل به عنقِ مربوط به آن . و اين ، معروف به « لا اسم له » است . و سوم ، مكبوب بر آن هر دو ؛ متّصل به « لا اسم له » [ و ] ملاقى « دَرقى » « 2 » [ است ] ؛ بدون اتّصال . و ميان آن و ميان « لا اسم له » ، مفصلى است مضاعف به دو فقره - كه در آن قرار يافته است - [ و ] در آن دو زايده از « لا اسم له » ، مربوط به آن هر دو به روابط كه آن را « مكبّى » و « طِرجهالى » نامند . به انضمام « دَرقى » « 3 » به سوى « لا اسم له » و به دورى يكى از آن هر دو از ديگرى ، مىباشد توسيع حنجره و ضيق آن . و به انكباب « طرجهالى » بر دَرقى « 4 » و لزوم و اتّصال اين آن ، را و به دورى اين از آن مىباشد انفتاح حنجره و انغلاق آن . نزد حنجره و قدّام آن استخوانى است مثلّث شكل كه آن را « عظم لامى » نامند بدين شكل و فايدهء خلقت اين عظم آن است كه بچسبد « 5 » و تكيه نمايد و منتشى گردد از آن ، ليف عضل حنجره و حنجره محتاج است به سوى عضلى كه منضم گرداند درقى « 6 » را به سوى لا اسم له و عضلى كه منظم گرداند « 7 » طرجهالى را و منطبق گرداند ، و عضلى كه دور گرداند طرجهالى را از ديگرى و حنجره را بگشايد .

--> ( 1 ) 1 و 2 و 3 و 4 . الف و ب : ورقى . ( 2 ) ( 3 ) ( 4 ) ( 5 ) . الف و ب : بچسپد . ( 6 ) . ب : ورقى . ( 7 ) . الف : ( درقى را به سوى لا اسم له و عضلى كه منظم گرداند ) حذف شده .