محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
115
خلاصة الحكمة ( فارسى )
از اين است كه : در هنگام فرحِ مفرط ، صاحب آن هلاك مىگردد كه به فارسى ، « شادى مرگ » نامند ؛ به سبب ميل و توجّه ارواح و قوا و حرارت غريزى دفعتاً بالتّمام به سوى ظاهر و تحليل و فنا يافتن آنها . و همچنين در غضب مفرط و در اين هنگام ، اعضاء مرتعش گردد و لرزه در اندام او افتد و كف بر دهان آورد و زبان او لكنت گيرد و بساست كه از نهايت شدّت هلاك گرداند ؛ به سبب استيلاء حرارت بسيار بر قلب و ميل و توجه آنها بالتّمام به سوى ظاهر ؛ براى انتقام از خصم و تشفّى غائظ « 1 » و دفع موذى ، و اختناق و احتراق و تحليل حرارت غريزى و قوا و ارواح ، بالتّمام . و همچنين ، در هنگام خوف بسيار ، رنگ او زرد و مايل به سفيدى گردد و لرزه بر اندام او افتد و هلاك سازد ؛ به سبب هرب « 2 » و گريزِ حرارت قوا و ارواح بالتّمام به سوى قلب - كه مَنبع و ينبوع آنها است - و احتقان در آن . و علّت مغايرت آن مر قوّهء نفسانى را آن است كه ديده مىشود بعض اعضاء - مانند عضو مفلوج - كه صاحب حيات است و ليكن حسّ و حركت ندارد . و مغايرت آن مر قوّهء طبيعى را آن است كه اعضاء خشكِ از حركت مانده ، حيات دارند و ليكن تغذيه و تنميه ندارند بالكل و يا قليل و ضعيف ؛ مانند بطلان قوّهء غاذيه و يا ناميه و يا ضعف آنها در سوءِ مزاج اعضاء ، و ضعف آنها در سنّ كهولت و شيخوخت ، و همچنين بطلان قوّهء مولّده مثل در رِجال در اواخر سن و تحليل قواى ثلاثه كه براى بقاى شخصاند و در زمان هنگام حبس طَمث و انقطاع حيض در هر سنّى كه اتّفاق افتد ؛ خصوص در پيرى كه معالجهپذير نيست . و علامت حياتشان آن است كه اندك گرمى دارند و مانند اعضاء موتى كه از مَساس آن ، متأذّى « 3 » گردند ، مرده « 4 » نيستند . و ديگر آن كه اگر حيات نمىداشتند ، هر آينه فاسد و متعفّن مىگشتند و از هم مىپاشيدند ؛ مانند اعضاء مجذوم .
--> ( 1 ) . الف : غليظ . ( 2 ) . الف و ب : حرب . ( 3 ) . الف : ( متاذى ) تكرار شده . ( 4 ) . الف : مروم . ب : مردم .