محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
87
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
بگردد و به مزاج دماغ قريب شده و صالح غذاى او گردد . دوم آن كه فضلات دماغى در وى مجتمع شود به تدريج به حنك منحدر گردد و بعدهء شعبههاى آورده و شرائين از معصره متفرق شدهاند به جانب دماغ و نزديك بطن اوسط رسيده شعبههاى مذكور غلظت و آگندگى پذيرفتهاند پس بعضى به خلف و نواحى رفته و بعضى مقدم دماغ ممتد گشته آنچه به مقدم آمده با شرائين صاعد كه در اينجا است ملاقى شده و شبكيه و مشيميه كه طبقهء چشم است از اينها ناشى مىشود و در ميان قحف و نفس دماغ دو غشاء حائلاند تا وقايهء دماغ باشند غشائى كه ملاقى نفس دماغ است نرم است و رقيق و آن را ام الدماغ گويند ، زيرا كه وى حافظ شكل اجزا و ناصر قوى و افعال دماغ است پس وى اصل است در بقاى هيئت اين و معنى ام اصل است و اين غشا بر دماغ محيط است و تا آخر منقطع شده ، يعنى بر مؤخر دماغ اشتمال ندارد ، زيرا كه مؤخر دماغ به سبب صلابت محتاج به وقايه نيست . و غشائى كه ملاقى قحف است صلب است و غليظ و اين را ام غليظ و ام جافيه نامند . وجه اطلاق ام معلوم شده اما جافيه از آن گويند كه غشاى مذكور چون كه به روابط مربوط شده است به قحف و بر غشاى لين افتاده اين است ، جوفي بين الغشائين در اكثر اماكن حاصل شده و نفع مشتمر و برداشته بودن اين غشا آن است كه تا دماغ از ثقل او متأذى نشود و اربطه كه اين غشا را با قحف مرتبط ساختهاند اربطه مذكور از شئون و دروز به ظاهر قحف برآمدهاند و منتسج گشته و غشاى مجلل قحف نام يافته . فائده در نفع حيلولت غشا ميان دماغ و قحف بدان كه دِماغ به غايت نرم است و ذكى الحس و در حالت تزيّد جوهر او در وقت انبساط كه لازم انقباض وى است و هنگام صيحهء شديد و ديگر عوارض كه مر بود آن را مرتفع مىسازد آن را ، ممكن الماسه است با قحف ، اگر ميانجى در ميان نمىبود عضولين از ملاقات عضو صلب به آفات قويه و صداع دائمى مىآمود و لهذا دو غشا بينهما حاجز گشتند تا آنچه ملاقى عظم است بلا واسطه بعينه ملاقى دماغ نباشد . و آنچه مماس دماغ است نرمتر از آنچه فيما بين قحف است مخلوق شده ، زيرا كه دو عضو كه ضديت داشته باشد از صلابت و لينت يك ميانجى كفايت نمىكند ، بهر آن كه شك نيست كه اين ميانجى بايد كه به هر دو جهت مناسبت داشته باشد و الا همين ميانجى باعث تأذى مىگردد و رد ضد يك حاجز كه به هر واحد مناسب بود در اينچنين محال نازك صورتپذير نيست . و نفع ديگر در وجود غشا حفظ شكل دماغ است لأنه لين و اللين يحتاج في حفظ الشكل إلى القاسر . و حفظ رگهاى منتشره در دماغ از التوا ، چه اگر انتصاب عروق به اغشيه نمىشد تراكم و تزاحم بينهم مىافتاد . و پوشيده نماند كه از ظاهر كلام مصنف چنان مستفاد مىشود كه اين دو غشا در تركيب دماغ داخلاند و مقوم وىاند و فى الحقيقة چنان نيست ، زيرا كه از كلام شيخ و غيره معلوم شده است كه غشا از دماغ خارج است و در نفس نفس دماغ دخلى ندارد و تعداد مؤلِّف غشا را در تشريح دماغ از اجزايش بنا بر ضرورت آن است بر سبيل مجاز ، نظر به اينكه حفظ شكل او موقوف بر غشا است و الا لازم مىآيد تفرد شخصى از جمهور و آن معقول نيست .