محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
63
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
اين را به سهم نسبت كردهاند ، يعنى به مثابهء تير است كه در وسط كمان منتصب گشته ، بدين شكل و اين را سَفُّودى نيز گويند ، به فتح سين مهمله و ضم فاى مشدده و سكون واو با دال مهمله و ياى نسبت . و سَفُّود آلتى است كه بدان گوشت را كباب مىكنند ، يك طرفش قوسى مىباشد و در وسطش عمود مانندى منتصب . و سوم از آن مسمى است به لامى و لامى از آن گويند كه درز مذكور به لام يونانى كه همچون دال مىباشد مىنمايد ، بدين شكل و اين درز مشترك است ميان مؤخر هر دو استخوان در يافوخ و قمحدوه و هر دو طرف درز لامى تا عظم وتدى منتهى شده . اما دروز غير حقيقى كه آن را كاذبان گويند و قشرى خوانند و در طول سر واقعاند در استار است با درز سهمى رفتهاند ، يكى از يمين و يكى از يسارش ، بدين شكل و از جمله درزهاى صادقه و كاذبه اين شكل و حاصل مىشود خطوط سياه نشان درز قشرى است و سرخ علامت دروز ثلاث حقيقيه كه مذكور شد . و هذه العظام تسمى قبائل الرأس و اين استخوان هفتگانه كاسهء سر را قبائل الرأس نامند [ نفع متعدد بودن استخوانهاى سر ] و نفع متعدد بودن آن است كه دماغ عضو رئيس و مخزن مشاعر است و سر وقايهء او است و بديهى است كه عضو كروى عظمى كه از عظام متعدده مجهول باشد استوار مىباشد نسبت بدانچه يك لخت بود و در سريان عفونت كه در جزوش وارد مىشود ابعد مىبود بالنسبة إليه . و أما اللحى فالأعلى مركب من أربعة عشر عظاما اما لحاى بالا مركب است از چهارده استخوان . و الأسفل من عظمين متلاصقين و لحاى زيرين مركب از دو استخوان است كه با هم پيوستهاند ، يعنى يك قطعه از يمين است و يك قطعه از يسار و در تحت ذقن هر دو به هم پيوستهاند . و در بعض نسخه متلاصقين نيست . [ در بيان استخوانهاى لحى و صدغ ] بايد دانست كه لحى بالفتح نسبت لحيه را گويند ، يعنى محل روئيدن ريش و حد اين دو استخوان از ابرو تا زنخدان است در طول و از صُدغ تا صُدغ در عرض و صُدغ بالضم بناگوش را گويند و حد فاصل ميان لحاى اعلى و اسفل نمايان است و لحى را فك نيز گويند به فتح فا [ در بيان تعداد استخوانهاى موجود در فك ] اكنون بدان كه فك اعلى از چهارده استخوان مركب شده است ، بدين طريق كه شش از آن مر هر دو چشم را است و دو عظم ديگراند كه هر واحد مثلث است و دو عظم ديگراند كه منحرف واقعاند و دو عظم ديگر برآمدهاند در وسط كه آن را عظم وجنه گويند و وَجْنه بفتح واو و سكون جيم و با نون و ها به پارسى رخساره است و دو استخوان از آن مر بينى را است . و چون معرفت عدد عظام مذكور كما حقه بدون مشاهده از جمله متعسّرات بود به تعداد اجمالى اقتصار نمود . [ در بيان تعداد استخوانهاى بينى ] و پوشيده نماند كه در اصل بينى دو استخوان است تا نصف بينى رسيده و بعد از آن دو غضروف كه با استخوان مذكور اتصال دارند ناشى شدهاند و متمم هيئت او گشته و فيما بين غضروفين و عظمين را ستار است غضروفى حاجز شده است و جوف انف را دو قسم ساخته و منخرين عبارت ازين ده تجويف است و اين دو منخر تا اصل بينى رسيدهاند و باز آنجا يكى شده و درين مجمع دو راه افتاده است يعنى دو ثقبه در آن گشوده است ، يكى از عظم مِصْفات جهت خروج آلايش دماغ ، دوم از جهت وصول نسيم به ريه و خروج رطوبات حلق عند الحاجت و مِصْفات بكسره استخوان است نرم متخلخل كه بر وجه آن دو غصبه زائده كه