محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

37

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

خارج شد زيرا كه تولد ارواح از رطوبت ثانيه بر سبيل وجوب نيست گاه ارواح از آن متكوّن شود و گاه از اخلاط بلا واسطه به اين كه اجزاى اخلاط تلطّف پذيرد و متبخّر شود حاصل گردد و روى مزاج روحى من غير اشتراط تقدم مزاجى كه به سبب آن بگردند اخلاط رطوبت ثانيه . و هي تنقسم إلى رئيسة و غير رئيسة و اعضا منقسم مىشوند به رئيسه و غير رئيسه . و التي ليست برئيسة تنقسم إلى خادمة الرئيسة و إلى غير خادمة الرئيسة و اعضائى كه رئيسه نيستند منقسم مىشوند به خادم رئيسه و به غير خادم رئيسه . و التي ليست بخادمة الرئيسة تنقسم إلى مرؤسة و غير مرؤسة اعضائى كه خادم رئيسه نيستند منقسم مىشوند به مرؤسه و غير مرؤسه . أما الأعضاء الرئيسة فهي التي تكون مبادئ القوى محتاجا إليها في بقاء الشخص أو النوع و اما اعضاى رئيسه پس وى آن است كه مبادى قوتها باشند و بسوى وى حاجت باشد در بقاى شخص يا بقاى نوع . [ در تعريف مبدا و تطبيق آن بر اعضاى رئيسه ] بدان كه مبدأ آن است كه سبب وجود بود و مبدأ عام است كه فاعلى بود يا قابلى . و اعضاى رئيسه كلها من وجه مبدأ فاعلىاند و من وجه مبداء قابلىاند . وجه فاعليت ، فاعل بودن ايشان است مر ارواح را كه حامل قوى است ، زيرا كه چون ارواح مبدأ قابلى قوى است و اعضا مبدأ فاعلى ارواح ، مبدئيت اعضا به قوى ثابت باشد لأنّ مبدأ المبدأ لشيء مبدأ لذلك الشي . و وجه قابليت قابل بودن اينها است مر نفس را كه فايض مىشود بر قواى مذكور از مفيض مطلق . و بودن هر عضو از اعضاى رئيسه فاعل و قابل ، قول اكثر محققان است . در ذكر ارواح و قوى مفصل گفته آيد و بر طور امام بعض اعضاى رئيسه مبدأ فاعلى ارواح‌اند همچون قلب و بعض ديگر مبدأ قابلى ارواح‌اند ، زيرا كه فاعليت و قابليت نزد او نظر به ارواح است فقط و فاعل ارواح به جز قلب عضوى ديگر نمىگويد چنانچه گفته شود در ارواح . أما بحسب بقاء الشخص اما اعضاى رئيسه كه مبادى قوىاند به حسب بقاى شخص يعنى بقاى وجود حيوان من حيث الشخص موقوف بر آن قوت است فثلاثة پس آن اعضا سه‌اند : القلب يكى از آن سه دل است و هو مبدأ للقوة الحيوانية و دل مبدأ قوت حيوانى است [ سبب نياز به قوه حيوانى ] و حاجت به سوى اين قوت بنا بر آن است كه بدن مركب است از عناصر اربعه و هر واحد از آن خواهشمند مكان خود است بالطبع و پيوسته در ارادهء انفكاك و جدائى است پس ضرورت شد احتياج به قوتى كه به جبر آنها را گرفته دارد و از هم نگذارد لهذا فاسد و متعفن نمىشود بدن مادام كه اين قوت در وى هست . [ دلايل وجود قوه حيوانى در قلب ] و دليل بر بودن اين قوت در دل دو چيز است : يكى آنكه دل اول عضوى است كه متكوّن و متحرك مىگردد و آخر عضوى است كه ساكن مىشود عند الموت ، كما قرروه و اين دال است بر آنكه معدن حيات و قوتش او باشد . دوم آنكه هرگاه شريانى از شرائين محكم بربندند از ماوراى موضع ربط اثر قوت حيوانى منقطع مىشود و عضو مذكور فاسد و متعفن مىگردد همچون اعضاى موتى و چون ثابت شده كه شريان از دل مىرويد پس مبدئيت قلب اين قوت را متحقق باشد . و الدماغ عضو دوم از آن دماغ است و هو مبدأ قوة الحس و الحركة و او مبدأ قوت حس و حركت است يعنى قوت نفسانى [ سبب نياز به قوه نفسانى ] و حاجت به سوى اين قوت بنا بر آن است كه بعض اشيا مضر بدن است و بعض نافع ، پس لازم است كه چيزى باشد در بدن كه به واسطهء او بدن را شعورى بود بر ضار و نافع و ايضا حركت بود تا به واسطهء آن طلب نمايد نافع را و احتراز كند از ضار . و آنچه به اين كار مخصوص است قوت نفسانى است