محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
3
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
افعال و نسبت اينها به طبيعت از اين جهت است كه بعضى از اينها ماده است مر ذى طبيعت را و آن اركان و اخلاط و اعضا و ارواح است و بعضى صورت است مر آن را و آن امزجه و قوى است زيرا كه امزجه صورت اولى است و قوى صورت ثانيه و بعضى غايت است مر آن را و آن افعال است و مىتواند كه امور مذكوره را بطريق مسطور ماده و صورت طبيعت گويند و از آنكه ميان قوت و فعل شدت تعلق است اطبا افعال را نيز لاحق كردهاند و الّا فى الحقيقة افعال از تعريف اين امور خارج است كما لا يخفى . [ تعريف طبيعت ] و طبيعت بر قول بقراط قوتى است كه مدبّر بدن است به غير اراده و به غير شعور و او مبدأ هر حركت و سكون است و بر قول افلاطون قوتى است آليه كه بر مصالح بدن موكل است . و علامه گفته كه اسم طبيعت در عرف طب بر چهار معانى اطلاق مىيابد : يكى بر مزاج كه خاص است مر بدن را . دوم بر هيئت تركيبيه . سوم بر قوت مدبّره بدن . چهارم بر حركت نفس و از قرشى محكى است كه طبيعت قوتى است كه از شأن اوست حفظ كمالات آنچه او در وى است و بعضى گفتهاند كه او مبدأ اول است مر حركت جسمى را كه او در آن جسم است و مر سكون آن جسم را بالذات . و مراد از مبدأ چيزى است كه موقوف عليه مسائل و احكام ما يبدأ عنه باشد . و اين مقاله مشتمل است بر پنج فصل : الفصل الأول في الأركان و الأمزجة فصل نخستين ثابت است در بيان اركان و امزجه . أما الأركان فهي أجسام بسيطة و هي أجزاء أولية لبدن الإنسان و غيره اما اركان اجسامى است بسيط كه اجزائى اولى است مر بدن آدمى و غير آن را از مواليد ثلاثه يعنى حيوانات و نباتات و معادن . و هي التي لا يمكن أن تنقسم إلى أجسام مختلفة الصور و الطبائع و اركان از آن جمله است كه ممكن نيست انقسام او به اجسام مختلفة الصور و الطبايع يعنى هر ركنى از اركان كه صورتى و طبيعتى مخصوصه دارد مادام كه او بسيط است بر همان صورت و طبيعت مخصوصهء خود است و در جزوى از اجزايش امتياز و اختلاف نيست . بايد دانست كه ركن در لغت جزوى را گويند كه جزو اوليّه باشد يا ثانويّه ، اوليه چون عناصر و ثانويّه چون اخلاط ليكن در اصطلاح مخصوص است به اجزاى اوليه كه آن را اركان و عناصر و اسطقس و اصل و ماده و هيولى گويند . فائده [ در بيان فرق ميان اصل و ركن و اسطقس و اصل و ماده و هيولا ] جسم به اعتبار بودن او جزو مركب بالفعل مسمى ميگردد به ركن و به اعتبار انقلاب و استحاله يكى به ديگرى مسمى مىگردد به اصل ، زيرا كه هر واحد از اجسام گويا اصل است مر غير را و به اعتبار ابقاى تركيب از وى مسمى مىگردد به عنصر و به اعتبار انتهاى تحليل به او مسمى مىگردد به اسطقس و معنايش در لغت يونانى ما يستحيل إليه الشي است و به اعتبار بودن او قابل مر صور را مطلقا به غير تخصيص به صورت معينه مسمى مىگردد به هيولى و به اعتبار بودن او قابل مر صورت معينه را مسمى مىگردد به ماده كذا قال القرشي في شرح القانون . اما جسم جوهرى است قابل مر ابعاد ثلاثه را يعنى طول و عرض