محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
292
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
مگر به مانعى و عائقى و هرگاه آن مانع زائل شد لا محاله عود مىكند به فعل خود . فائده اگر گويند چون قوى در قوت مساوات دارند و بالطبع دايم الفعلاند پس عمل دافعه منع بقاى عمل ماسكه مستلزم ترجيح بلا مرجع باشد و هو محال ؟ جوابش آن كه اگرچه قوت دافعه مثلا قوىتر از ماسكه نيست و هر واحد در عمل خود قائم ، ليكن به تقدير حكيم مطلق تقاضاى طبيعت حسب حاجت مرجّح دافعه مىگردد بعد اتمام فعل ماسكه . و ايضا حالت صحت انصباب صفرا كه بعد انجذاب صفوت است از ثفل ، معين دافعه مقرر شده و كذا حالت مرض فتور در ماسكه مقوى دافعه مقدّر گرديده لأن ضعف الضد مقوّ لعمل الضد پس ترجيح بلا مرجح نباشد اصلا . و هرگاه اعتدال انصباب مرار در صحت ، محرك دافعه مىشود ، كثرت او در مرض ، به طريق اولى خواهد بود . و فرق اندر اين اسباب آن است كه آنچه از امر خارجى بود وجود آن دلالت كند بر وى و آنچه از ذات براز بود تناول غذاى لزج شاهد وى است . و ايضا براز ، لزوجت و مانند آن داشته باشد . و آنچه از قروح امعا يا بثور وى بود قبل از تبرّز وجع مىكند و قيح و قشور مستخرج مىگردد در بَراز . و باشد كه در دهن بثور ظاهر شوند . و هرگاه چيزى از اين آثار پيدا نباشد لابد از كثرة مرار يا از ضعف ماسكه باشد ، پس اگر براز رنگين بود ، هنگام خروج لذع كند و از مرار باشد و در اين گاهى قبل از تبرّز مغص خفيف هم ظاهر گردد . و اگر صبغ و لذع نبود و ثقل در بطن محسوس شود از ضعف ماسكه باشد . قسم اندر بطيء البروز يعنى دير بر آمدن براز از وقت معتاد و اين نيز دو گونه است : يكى آن كه از امور خارجى بود چون استعمال حوابس ، شربا و حمولا و نشان وى وجود سبب است . دوم آن كه از امور داخلى بود و عام است كه اين امر داخلى به اعتبار نفس براز بود ، يا به اعتبار قُوى ، يا به اعتبار امعا ، يا به اعتبار اشتياق اعضا كلها . آنچه از براز بود تناول غذاى قابض بر آن گواهى دهد . و آنچه از امعا بود وجود قرحه يا ورم دلالت كند بر آن ، چه ، هرگاه در اسافل امعا قرحه يا ورم بود طبيعت از خوف الم و اذيت مانع مىآيد از نزول براز . اما آنچه از قوى بود سه گونه است : يكى آن كه دافع ضعيف باشد و نشان او مجاورت نضج براز است . دوم آن كه اگرچه دافعه قوى بود ليكن صفرا از مراره كمتر آيد و تنبيه دافعه كما ينبغى ننمايد و نشان او بياض براز است و ديگر آثار برد امعا ظاهر آمدن . سوم آن كه هاضمه ضعيف بود و بدان سبب طبيعت محتاج شود به اطالت لبث مأكول در معده و امعا و حسب تقاضاى طبع ماسكه تا دير به امساك گرايد و دافعه نيز در عمل خود تأخير نمايد . و معلوم است كه اگرچه قوى همه بالطبع دايم الفعلاند ليكن مقهور امر طبيعتاند به امر قاهر مطلق . و نشان ضعف هضم ، جشاى حامض است و تولد نفخ و رياح در شكم . و آنچه از اشتياق اعضا بود نظيرش دير آمدن طبع است بعد تنقيه مواد از مسهل يا تقليل وى از افاقه و قلّت تناول . دفع ششم اندر رايحهء بَراز هرگاه مأكول پاكيزه و خوشبوى بود و با وى چيزى مغير بوى چون انگدان و سير و مانند آن نبوده باشد و مع