محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

254

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

متعفن شده احداث امراض حاره چون تپ نمايد ، پس بلغم مزبور از حرارت حادثه بگدازد و مشابه به منى شود و در بول برآيد . و اختصاص بلغم زجاجى بهر اين بول بنا بر آن است كه بلغم مسطور مستعدتر است به آن كه به لون منى مشابه گردد عند وقوع الحرارة فيه . قسم دوم آن كه بىتقدم مرض پديد آيد به واسطهء تكثر مادهء بلغم در تن و اين بول منذر است به سكته يا فالج يا صرع يا تشنج ، بهر آن كه هرگاه عمل كند حرارت در مادهء مزبور متصاعد مىگردد از روى چيز كثير به سوى دِماغ ، پس اگر آن ماده در دماغ محتبس ماند و سدهء تامه آورد احداث سكته مىكند . و اگر سدهء ناقصه آورد ايجاب صرع نمايد . و اگر در دماغ محتبس نماند بلكه به سوى اعصاب منحدر شد شك نيست كه مجارى اعصاب را مسدود خواهد ساخت ، پس اگر مع ذلك تمدد در اعصاب آورد احداث مىكند تشنّج و اگر تمدد نياورد واجب مىنمايد فالج . و معلوم است كه جهت فالج مادهء ارطب بايد و جهت تشنج ماده به غلظت مائل تا در عرض عصب بيفزايد و كشيدگى در آن روى نمايد . نوع ششم بول رصاصى است و وى سپيد است كه قدرى سبزى داشته باشد و معلوم است كه در بدن مادهء طبيعى كه به چنين لون متلوّن بود نيست ، پس حدوث وى نمىتواند شد مگر از بلغم كه عارض شود آن را كمودت يا بياميزد در وى سودا . و فرق بينهما آن است كه آنچه از كمودت بلغم بود بىرسوب و بىنضج مىباشد لأن ذلك إنما يكون بفرط البرود آنچه از مخالطت سودا يا بلغم بود از رسوب و نضج خالى نباشد و اگرچه اين هر دو ردىاند اما آنچه عديم الرسوب بود اردء است . نوع هفتم بول لبنى است و آن لونى است سپيد كه با غلظت بود و اين يا از بلغم غليظ بود يا از ذوبان و فرق بينهما آن است كه بلغمى بىحرارت مىباشد و ذوبانى با حرارت و اشتعال ، لهذا لبنى در امراض حاده مهلك است لأنه يكون عن الذوبان . تا اينجا انواع بياض حقيقى ذكر شد اكنون بياض غير حقيقى ، يعنى مجازى بيان كنيم : [ در بيان انواع بياض مجازى ] بدان كه بياض مجازى آن است كه چيز مُشَفّ بود و لون اندك غير مدرك داشته باشد و نظير وى آب و آبگينه است و اگرچه در اين هر دو لون محسوس نميشود . اما اطلاق بياض مجازا مىكنند و عادت بر اين اجزا يافته و مىتواند كه تسميهء اينها به ابيض از آن جهة باشد كه چون تكاثف در آنها مىافتد يا متصغر الأجزا مىشوند و سطوح كثير پديد مىآيند اين هر دو سپيد مىنمايند ، مثال تكاثف جمود آب است كه چون بسته مىشود سپيد مىنمايد همچنان آبگينه كه شكسته مىشود وسط كنارهء قطعهء مكسوره سپيد مىنمايد بنا بر تكاثف و عدم شفافيت كه كسر در آن واجب مىكند . و مثال تصغر اجزا كف كردن آب است ، چه هرگاه آب متصغّر الأجزا مىشود از حركت و اختلاط هوا سپيد مىنمايد . و كذلك آبگينه را چون سحق مىكنند بنا بر تصغّر اجزا و امتزاج هوا سپيد مىنمايد ، پس فى الحقيقة اين هر دو لون مدرك ندارند و ليكن نظر به بياض عارضهء به اوهمه مجازا اينها را در عرف ابيض مىخوانند . بالجمله بايد دانست كه مشف آن را گويند كه بصر در وى نافذ تواند شد ، يعنى محجب ماوراى خود نگردد . و مشف دو گونه است : اول كامل الاشفاف كه مطلقا مانع نفوذ بصر نمىشود به شرط ارتفاع مانع . و ايضا شعاع از آن منعكس نگردد و اين نوع مشف عديم اللون بود در اصل و لهذا محسوس به حس بصر نمىشود و مثال او افلاك و نار و هوا است . از اينجا است كه كوكب مرئى مىگرداند از ماوراى اين هر سه . و ايضا خيال يعنى عكس شىء در هوا نمىنمايد . و اگر شيشهء پر از هوا يعنى خالى در آفتاب گرم نهند و پنبه را بدان نزديك دارند پنبه نمىسوزد به خلاف شيشهء پر از آب كه به انعكاس شعاع شمس احتراق