محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

250

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

علامات جمودى است كه نخست بول كمد بود يا سبز و بعده سياه گردد . و مقصود از سبزى بول كه تقديمش در اين نوع مىشود خضرتى است كه موجبش جمود باشد نه احتراق . و قلَّت ثفل و مجتمع بودن او نيز از نشان اين نوع است . و آنچه گفته شد از تشتُّت ثفل در احتراقى و اجتماع ثفل در جمودى مراد از وى آن است كه در اجزاى هر فرد فرد ثفل يافته شود ، تشتُّت يا اجتماع ثفل را به افراد مختص دارند كما هو ظاهر العبارة . و مقصود از اين گفتگو آن است كه اگر قائلى ايراد كند كه در احتراقى بنا بر حرارت كه از شأن وى است تخلخل اجزاى بول شك نيست كه ثفل از مائيت به سهولت منفصل مىگردد و در اسفل قاروره جمع مىآيد ، پس بايد كه دليل احتراقى اجتماع ثفل باشد نه تشتت او . همچنان در جمودى به واسطهء برودت كه از شأن او است تغليظ بول ظاهر است كه ثفل به عسر جدا مىشود از مائيت و متفرق مىبود در آن ، پس بايد كه دليل جمودى تشتت ثفل بود نه اجتماعش . جواب بايد داد كه مراد از تشتُّت و اجتماع حصول آنها است نسبت به هر جزو و هر فردى ، ترك نظر از افراد ، يعنى در احتراقى اگرچه ثفل به اعتبار افراد مجتمع مىباشد در اسفل قاروره اما به اعتبار اجزاى هر فرد تشتُّت دارد ، زيرا كه از شأن حرارت است بسط جسم متسخن ، پس ثفل هر چند مجموعا اجتماع دارد ليكن در هر جزو جزو او تباين و تشتت موجود است و حصول تشتُّت و اجتماع در يك چيز چون به اختلاف حيثيت است باك نيست . و ايضا ثفل در احتراقى اگرچه در اسفل مجتمع مىباشد اما شديد الاجتماع نمىشود لما مر أن الحرارة من شأنها أن تبسط الجسم الذي تفعل فيه . و كذلك در جمودى اگرچه ثفل من حيث الافراد متفرق مىباشد اما نظر به اجزا مجتمع مىبود به شدت و خشك مىنمايد بنا بر جمود رطوبت . و گذشت كه مراد در اين مبحث از تشتُّت و اجتماع نظر به اجزا است لا غير ، فافهم . و گاه باشد كه سبب سياهى بول حرارت غريزى باشد و نشان او با وجود آثار جمودى آن است كه روز به روز قوت ساقط همىشود و اينهم قسمى از جمودى است و ردىتر است . پنجم آن كه سياهى بول بر سبيل تنقيه و بحران باشد و امراضى كه بحران آنها به بول اسود مىشود بعضى از آن بيمارىهاى سوداوى است چون علل طحال و حميات سوداويه و امثال وى و اسوداد بول در اين صورت ظاهر است كه نفس سودا مستخرج مىگردد در وى . و بعضى از آن بيماريها است كه از احتباس خون افتد ، چون حبس طمث و حبس خون بواسير و مانند آن . و ظاهر است كه چون خون حيض بند مىشود بنا بر تراكم و تعفن اجزاى لطيف خون به تحليل مىروند و كثيف باقى مىمانند ، پس غلبه مىكند بر آن سودا و در اينجا بنا بر غلبهء سودا سواد در بول پديد مىآيد . و كذلك در حبس خون معتاد بواسير بول سياه مىگردد و بهر آن كه خون باسور در اكثر سوداوى مىباشد و بعضى از آن بيماريها است كه در اكثر مادهء وى غليظ مىبود ، پس اگرچه سوداوى نباشد اما در تسويد و تغليظ بول همچون سوداوى مىباشد و آن اوجاع ظهر و رحم و نحو آن است ، زيرا كه مواد اين بيشتر غليظ مىبود . و گذشت كه غلظ خلط مستلزم سودا است و نشان بحرانى آن است كه اواخر امراض مذكور واقع شود و ايضا روز بحران افتد و عقب او خفت و راحت پديد آيد به شرطى كه بحران محمود بود و كثير المقدار و غليظ بودن نيز از علامت وى است خاصه كه طبيعت با صناعت اعانت كند به ادرار در وى ، خصوص در آنجا كه حبس خون بوده باشد . و پوشيده نماند كه در امراض سوداويه بعد نضج مادهء بول سياه مىشود و غليظ و قبل آن اكثر رقيق و سپيد مىباشد و بالفرض اگر پيش از پختن ماده در بيماريهاى سوداوى و بلغمى بول سياه آيد ظاهر است كه بحرانى نخواهد بود . و هرگاه سبب سياهى بول نه بحران باشد و نه تناول صابغ و نه شرب مُدِر دليل ردائت بود ، بهر آن كه نشان احتراق با جمود باشد و كلاهما رديئان ، خصوص در امراض حاده و لا سيما كه مقدارش نيز قليل باشد ، بهر آن كه قلّت مقدار نشان فناى رطوبت بود از احتراق . پس هر چون كه اغلظ بود اردء باشد . و هر چون كه ارق بود قليل الرداءة باشد ، بهر آن كه افراط غلظ دلالت مىكند بر فرط استحالهء ماده بارضيت و بسيارى قلَّت رطوبت اما رقيق دلالت مىكند بر آن كه احتراق به حد فناى رطوبت نرسيده و شك نيست كه هر گه چنون باشد رداءت در او كم بود . و گاه باشد كه بول اسود دليل بحران صالح بود در امراض