محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

239

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

از فضول هضم ثانى و فضول مذكور آنچه غليظ است متميز مىشود از آب و ته‌نشين مىگردد بنا بر غلبهء ارضيت . و آنچه نچنان است و منفصل نمىتواند شد از مائيت مختلط نمىماند در آن و به واسطهء شدت امتزاج تمئيز بينهما محسوس نمىشود و جمله يك چيز مىنمايد . و حسب لون خلط غالب تغيّر در آب پديد مىآيد غايت آن كه لونى كه بر آن خلط منصبغ است بنا بر اختلاط به آب تنزل در آن لازم است به علت انكسار از مختلط و الوان كه از ملوّنات مأكوله و مشروبه و جز آن كه غير خلط باشد حادث مىشود بيان يافته . و طبقاته خمس و درجات لون بول پنج است و حصر در پنج بنا بر اصول الوان است اگرچه در فرع زائداند مثلا ارزق هم لون است ليكن وى نزد اطبا در خضرت معدود شده و كذلك ديگر الوان منشعبه از اين پنج كه از تركيب رنگهاى اصلى پديد مىآيد بسيار است و الوان مركبه در آخر بيايد . و آنچه گفته شد از پنج بودن طبقات مزبور موافق قول شيخ و اكثر اطبا است . اما مسيحى گفته اصول الوان چهار است بر عدد اخلاط اربعه و اخضر از مركبات است و صاحب ذخيره لهذا بول سبز را در مركب شمرده . بالجمله چون به تعمق نظر كنند نزاع لفظى است ، زيرا كه نزد شيخ مراد از اصل آن است كه لونى باشد همچون جنس كه در وى انواع الوان يافته شود ، قطع نظر از آن كه لون مذكور مركب باشد يا نه و بر اين تقدير لون اخضر را اصل توان گفت ، زيرا كه خضرت نيز درجات دارد . و نزد مسيحى اصل عبارت است از لون بسيط و شك نيست كه در اين صورت بساطت الوان حسب عدد اخلاط محصور بود در چهار ، فثبت أن النزاع لفظي لا غير . الصفرة يكى از آن پنج لون زردى است . و الحمرة و دوم سرخى . و الخضرة و سوم سبزى . و السوداء و چهارم سياهى . و البياض و پنجم سپيدى . و هر واحد عليحده ذكر مىيابد و از همه پيشتر صفرت را بيان كرد و در تقديم وى دو وجه گفته‌اند : يكى آن كه لون طبيعى بول نزد جمهور اترجى است و آن قسمى از صفرت است ، پس نظر به قسم كه طبيعى است بيان مقسم او ارجح باشد بر مقاسم ديگر كه قسمى از آن طبيعى نيست . دوم آن كه بول در اكثر اصفر مىباشد و اكثريت اصفرار بول را سه سبب است : يكى آن كه مقرر شده كه صفرا به نسبت ديگر اخلاط بيشتر مىآيد در بول براى افادهء حدوث و در براز به دستور و غرض از آن تنبيه و تحريك دافعه است بر دفع فضولات . دوم آن كه معلوم شده كه چون خون از جگر به اعضا مىرود صفرا در وى مختلط مىباشد جهت ترقيق و تنفيذ . و مائيت نيز جهت ترقيق مصاحب خون مىبود ، پس هرگاه خون غذا مىگردد مائيت باز پس مىآيد و صفراى باقيه نيز در آن ممزوج مىبرآيد و ظاهر است كه اين معنى موجب صفرت است . و اگر گويند همچنان كه صفرا برمىگردد با مائيت ، سودا و بلغم كه مصاحب خون‌اند نيز مىگردند ، پس تخصيص بول به صفرت نباشد . جوابش آن است كه عنقريب گذشت كه خلط اگر غليظ است راسب مىشود و الا بنا بر شدت امتزاج ملوّن مىگردد . و ظاهر است كه صفرا سبك‌تر است و بدان سبب اختلاط او بيشتر ، پس اولى به تلوين وى باشد . سوم آن كه قرشى گفته كه لون مجموع اخلاط سرخ است و چيزى سرخ كه به آب آميزد صفرت از آن بروز مىيابد ، چنانچه در شراب احمر ممزوج به آب مرئى است و گذشت كه بول محض كمتر مىباشد پس اختلاط فضول لازم باشد و بول بالضرور اكثر