محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
217
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
مىكند بر قِلَّت خون و روح از تمام بدن يا از شرائين فقط . و اين را كه خالى مىگويند نه به اعتبار آن است كه هيچ چيز در جوف شريان ندارد ، زيرا كه خلو شرائين از خون و روح محال است بل به اعتبار آن است كه رطوبت مائيهء جوفيه نسبت به حالت اعتدال كمتر است و بالا گذشت كه امتلاى شيريان را امتلاى تمام بدن شرط نيست ، پس خلو شريان را نيز قِلَّت خون بدن شرط مىباشد . حاصل آن كه از مجرد امتلاى نبض حكم بر امتلاى تمام بدن نتوان كرد آثار امتلا از ديگر وجوه نيز تا كه معاونت نكند . و كذلك از خلوّ نبض بدون ديگر اعراض خلوّ حكم بر قِلَّت خون بدن نتوان نمود . اين نكته واجب البيان است كه از مغالطات كثير مصون مىدارد طالبان تحقيق را و گرنه طبيبان كه در صدد امتلاى بطن خوداند از مبحث نبض به جز نهادن انامل بر ساعد بهره ندارند تا به تفحص حال عِرق و تشخيص اجناس آن چه رسد . و المعتدل يدل على اعتدالهما و نبض معتدل در امتلا و خلوّ دلالت مىكند بر اعتدال آنها ، يعنى نشان استواء حالت در امتلا و خلوّ . الجنس السابع المأخوذ من كيفية جرم العروق جنس هفتم مأخوذ است از كيفيت ذات رگها من حيث اللمس فقط . و از كيفيات ملموسه در اينجا حرارت و برودت كه كيفيات فاعليهاند مقصوداند و بس . اما رطوبت و يبوست معتبر است لأنهما كيفيتان انفعاليتان و ايضا لوازم اينها كه لين و صلابت است نيز معتبر نشد و از اين جنس بهر آن كه اين هر دو معتبر در قوام رگ مىشوند لهذا در جنس قوام معدود گشتند در اكثر كتب . و بعضى آنها را هم از ملمس شمردهاند و مدعا واحد است . و ينقسم إلى الحار و البارد و المعتدل و منقسم مىشود اين جنس به سوى حار و بارد و متوسط بينهما . فالحارّ يدل على حرارة ما في تجويفه من الدم و الروح پس نبض گرم دلالت مىكند بر گرمى آنچه در عرق است از خون و روح . و البارد يدل على برودته و نبض سرد دلالت مىكند بر سردى آنچه در رگ است از خون و روح . و المعتدل يدل على اعتدال حاله و متوسط در حرارت و برودت دلالت مىكند بر اعتدال حال ما في العروق . و كيفيت معرفت مَلْمَس شريان چنان است كه حال آن را بر حال ديگر اماكن كه غير محل شريان است قياس كنند . فائده [ توجيه وجه برودت شريان ] گرم و تر نمودن شريان بنا بر آن كه محل اجسام حار يعنى خون و روح است بالاتفاق ممكن بل واقع است ، خاصه عند غلبهء سخونت در خون شريانى و روح . اما سرد بودنش را اكثر مستبعد دانستهاند براى آنكه مىگويند : معقول نيست كه شريان با وجود كثرت ارواح و اتصالش با قلب سرد و تر بود از ديگر اماكن كه بعيد از مسخِّناند و ليكن از آنكه در كتب قدما مضبوط است در اين باب توجيهى لازم است و توجيهش دو گونه است : يكى آن كه مراد از برديّت عِرق نه آن است كه ملمس جلدى كه فواق او است سرد بود نسبت به جلد ديگر مواضع ، لأنه بعيدٌ لما ذكر ، بلكه مراد آن است كه ملمس جلد شريان نسبت به حرارتى كه وى را مىبايد سرد نمايد ، پس مقيسٌ عليه حالت تندرستى باشد يا حال معتدل مفروضه . دوم آن كه مىتواند كه جلد فوقانى شريانى سرد نمايد نسبت به جلد اماكنى كه معرّا از شرائين وسيعه است و وجهش آن كه شك نيست در آن كه جلدى كه فوق شريان است مسام وى دايم متّسع مىباشد براى تنفس شرائين و هر چه متّسع المسام بود حرارت در وى مستقر نمىنمايد ، پس هر گاه برودت غلبه مىكند هر جا كه در وى كثافت است حرارت در آن چون محصور است بروز برودت به شدت نمىتواند شد ، به خلاف جائى كه ذى تخلخل است برودت در وى فزونتر اثر مىكند و كذلك حرارت چنانچه در كف دست و پاى و ديگر جلد محسوس است ، پس هر گاه بنا بر غلبهء برودت باطنى سردى در بدن واقع مىشود