محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
210
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
به واسطهء آنها و تعويل در حصر اجناس بر استقرا است و اظهر آن است كه نزد جمهور عالى بودن در اجناس نبض شرط نيست عام است كه جنس عالى باشد يا نه ، از اينجا است كه جنس مأخوذ از نظام و غير نظام را نيز در اجناس ادلهء نبض شمردهاند استقلالًا به آنكه عالى نيست چنانچه گذشت . و پوشيده نماند كه اجناس عشره كه مذكور مىشوند مختص به نبض بسيطاند و ذكر نبض مركب به فصل جدا خواهد شد . الجنس الأول المأخوذ من مقدار الانبساط طولًا و عرضاً و عمقاً جنس اول گرفته شده است از مقدار انبساط عِرق من حيث الطول و العرض و العمق و بسائطه تسعة و بسائط اين جنس يعنى افراد و اجزا كه در اين جنس حاصلاند نُهاند ، بهر آن كه هر جسم را سه قطر است كه طول و عرض و عمق باشد ، پس طول منبسط از شريان در جنس آن است كه در طول ساعد محسوس شود و عرض وى آن كه در عرض ساعد محسوس شود و عمق او آن كه در مسافت انبساط محسوس شود . و مسافت انبساط عبارت است از آنچه عِرق را حاصل است از ارتفاع وى به سوى انامل و انخفاضش از آنها و از آن كه بهر هر قطر از اقطار ثلاثه وسطى است و دو طرف كه افراط و تفريط است واجب آمده كه انواع بسيط مذكوره نُه باشند : طويل ، قصير ، معتدل بينهما ، عريض ، ضيق ، معتدل بينهما ، مشرف ، منخفض ، معتدل بينهما ، لهذا مؤلف ميگويد : الأول الطويل نوع نخستين از بسائط تسعه طويل است و هو الذي يحسّ أجزاؤه في الطول أكثر من المعتدل و وى آن است كه يافته شود جزوهاى او در طول بيشتر از معتدل . و سببه كثرة الحرارة و سبب بالذات نبض طويل قوت حرارت است مع اطاعت آلت و تمكن قوت و سبب بالعرض وى هزال و لاغر است . و الثاني القصير و نوع دوم قصير است و هو ما يقابله و وى آن است كه ضد طويل باشد و سببه قلة الحرارة و سبب بالذات وى كمى گرمى است ، يعنى غلبهء برودت مع عصيان آلت و ضعف قوت و سبب بالعرض او فربه مفرط است از شحم . و الثالث المعتدل بينهما و نوع سوم آن كه ميانه بود در طول و قصير ، زيرا كه در اكثر بسائط مخالفت به تقابل ضديت است ، پس وسط بينهما لازم باشد . و يدل على اعتدال الحرارة و البرودة و دلالت مىكند بر اعتدال و برابرى گرمى و سردى و از اين اعتدال نيز مقصود اعتدال در قسمت است كما لا يخفى . فائده طول و قصر و جز آن كه در باب نبض از اجناس ادله ذكر مىشود همه امور اضافيهاند كه بدون اضافت و مقيسٌ عليه نمىتوان شناخت ، لهذا اطبا بهر معرفت او دو طريق گفتهاند : طريق نخستين كه جالينوس وضع كرده و شيخ نيز پسنديده چهار گونه است : يكى آن كه مقيسٌ عليه نبض معتدل حقيقى باشد و اين چنان بود كه فرض كنند مزاج مذكور را موجود پستر مقدّر سازند براى او نبض كه لايق بدن بود و بعده نبض هر شخصى را بدان نبض مفروضهء ذهنى قياس كنند تا مقدار بُعد و قُرب او از آن اعتدال معلوم گردد . دوم آن كه مقيسٌ عليه نبض معتدل نوعى بود . سوم آن كه مقيسٌ عليه نبض معتدل صنفى بود . و در اين هر دو نيز بايد كه نخست نبض معتدلٌ في النوع أو في الصنف مقرر نمايند ، پس نبض همگان بر آن قياس سازند و اين هر سه وجه جهة تحقق حال شخص ، تا حكم توان كرد كه از معتدلات مذكور چه قدر بعيد افتاده سود ميدهد ، اما از اينها كشف حقيقت مرض نمىتواند شد كما لا يخفى ، لهذا بعضى اينها را تزئيف كردهاند . اما وجه چهارم آن است كه مقيسٌ عليه حالت صحت باشد و اين موقوف است بر آن كه طبيب