محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
207
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
نمىشود مگر قدرى به غايت قليل . جوابش آن است لا نسلم كه جذب هوا به شرائين بيشتر از راه ريه باشد بهر آن كه در اين صورت لازم مىآيد كه هوا نخست به دل بگذرد و قدرى معتدٌ به در وى بماند و باز قدرى وافى به همه شرائين برسد و ظاهر است كه بهر اين همه كار هوا كثير المقدار بايد نسبت به روحى كه در قلب است و چون هوا زائد بر مقدار به روح آميزد لا محاله افساد جوهر روح و اطفاى حرارت غريزى خواهد نمود ، پس ثابت شد كه جذب هوا به شرائين بيشتر از مسام جلد مىباشد و از راه ريه نيز قدرى اگر برسد باك نيست ، نه آن كه وصول هوا به آنها اكثر از ممرّ قلب باشد . و چون مقرّر شد كه حركتين شرائين به قَسْر نمىتواند بود ، خواه قاسر به سبب روح باشد خواه به سبب هوا و كذلك هر دو بالطبع نيز نمىتواند شد لما علمتَ ، پس لازم آمد كه يك حركت به قَسْر بود و يكى به طبع و از آن كه انبساط به قَسْر و انقباض به طبع نيز امكان ندارد به علّتى كه گفته شود لا محاله بايد كه انبساط طبيعى بود و انقباض قَسْرى و اين چنان باشد كه فرض كنيم هيئتى كه شرائين را در غايت انبساط حاصل است طبيعى است ، پس عند انبساط قلب به واسطهء دخول روح در قلب جهة ضرورت خلأ انقباض در شرائين مىافتد بالقَسْر و باز چون قلب منقبض مىگردد و روح به شرائين باز پس مىشود و شرائين بالطبع به انبساط مىگرايند . و از آن كه بنا بر تحرك روح به قلب اجزاى وى به تحليل رفته حجم وى ايفا نمىكند به آنكه شرائين را مملوّ سازد باقياً على قوامه الطبيعي ، پس شرائين بالطبع متّسع مىگردند جاذباً للهواء ، تا كه به نهايت درجهء انبساط خود برسند بىظهور خلأ . و چون جذب هواى قَسْر نمىتواند بود و باعث بر قَسْر نفس هوا نمىتواند شد و روح به دستور واجب آمد كه اسناد فاعليت كه موجب انبساط شريان است به طبيعت شريان نموده آيد و اسناد قاسريّت كه باعث انقباض مىشود به روح كنند بنا بر عود آن به دل . حاصل آن كه فاعل بسط طبع عِرق است ، پس وى طبيعى باشد و فاعل قبض عود روح به قلب است ، پس وى قسرى بود و از همين ثابت شد عدم امكان طبيعى بودن حركت انقباضى و قِسْرى بودن حركت انبساطى و فيه ما فيه ، تأمل و تدبّر . فائده در بيان آن كه حركت انقباضى محسوس مىشود يا نه و اطبا را در اين اختلاف است ، بيشتر برآنند كه احساس او غير ممكن است بهر آن كه در حس لمس ملاقات حاسّ به محسوس شرط است و شك نيست كه شريان حالت حركت انقباض مفارق مىشود از انامل و هر گاه نفس شريان محسوس نباشد حركتش چگونه مُدرَك مىتواند شد و ليكن نزد مدقّقان اين قول ضعيف است ، زيرا كه گفتهاند : بديهى است كه از هرب محسوس مفارقت او از حاسّ لازم نمىآيد ، چه مىتواند كه حاسّ نيز به تبع او حركت كند ، پس با وجود هرب ملاقات بينهما حاصل باشد . و عام است كه ملاقات بلا واسطه بود در حاسّ و محسوس يا به واسطه باشد چنانچه در انامل و عِرق است و بعضى بر آنند كه آخر حركت انقباضى محسوس نمىشود ، زيرا كه عند وصول شريان به مركز خويش به تحقيق مفارقت واقع مىگردد آن را از انامل ، اما اول انقباض شك نيست كه محسوس مىگردد در چهار جنس از نبض كه يكى از آن قوى و دوّم عظيم و سوّم صلب و چهارم بطى است . و استدلال آوردهاند اينها بر قول خود آن كه جلد انامل در اول انقباض ملاقى مىباشد شريان را بهر آن كه شريان چون قرع انامل مىكند حالت انبساط بالضرور احداث مىنمايد انخفاض در اجزاى انامل به سبب غمز ، پس هر گاه شريان ميل به حركت انقباضى مىكند اجزاى منخفضهء اصابع نيز بالطبع عود مىنمايند به وضع