محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

206

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

بايد گفت هيئتى كه در نهايت انقباض حاصل است طبيعى است و به واسطهء جذب هوا كه واجب مىكند تمديد انبساط در شرائين بالقَسْر واقع مىشود و باز به زوال قاسر بالطبع به هيئت طبيعى كه انقباض است راجع مىگردد . تنبيه [ توافق يا عدم توافق شرايين با قلب به نسبت قاسرهاى مختلف ] آنجا كه قاسر هوا مفروض بود شرائين را با قلب توافق است در قبض و بسط ، يعنى انبساط قلب و انبساط شرائين معاً مىشود و كذا انقباضها . و آنجا كه قاسر روح فرض كنند برعكس تصور نمايند ، يعنى انبساط شرائين عند انقباض قلب مىشود و انقباض آنها عند انبساطش . و قرشى در شرح خود بعد بسط كلام در اين مقام و ايراد نقض به تفصيل تمام مىگويد : حق آنست كه انبساط طبيعى است و انقباض قَسْرى و فاعل انبساط طبيعت شريان است و قاسر بر قبض عَود روح به قلب ، چه اگر هر دو قَسْرى باشند خالى نيست از آن كه قاسر اين هر دو روح باشد يا هوا و هيچ يكى از اينها تنها شائستگى اين كار ندارد ، چنانچه گفته شود به دو نكته و بعده تحقيق آن مدقَّق كه در اين محل كرده نموده آيد . نكته در قاسر نابودن روح بدانند كه اگر قبض و بسط شرائين از مجرد روح مستحصل مىشود شرائين را بر جذب هوا از راه مسام بدن اقتدار نباشد لعدم الباعث و به ثبوت رسيده كه هوا مستنشق مىگردد به شرائين از راه مسام و علت غائى از قبض و بسط همين است ، پس بالضرور بايد امرى باشد غير روح كه علت جذب هوا بود و دليل بر احتياج انسان در جذب هوا از مسام شرائين تجربه است ، چه هر گاه آدمى در آبى كه معتدل بود در حر و برد درآيد به نوعى كه اكثر بدن در آب غرق بود لا محاله بعد مُضِىّ ساعتى كَرْب و بيقرارى مضطره پديد مىآيد آن را در وى و بديهى است كه سبب اين كرب نه برودت آب است و نه حرارت آن ، زيرا كه آب مذكور معتدل است اگر سرد مىبود امكان داشت كه به واسطهء تكاثف ظاهر بدن احداث سخونت در باطن مىگردد كَرب مىآورد و كذلك اگر گرم مىبود احتمال داشت كه به تسخين به كرب مىشد و چون آب مفروضه نه آن است و نه اين بل متوسط است بينهما بالضرور متيقّن شد كه موجب كرب در اين حالت به جز امتناع نفوذ هوا در شرائين كه حيلولت آب باعث آن شده چيزى ديگر نيست . و اگر گويند ممكن است كه در صورت مزبوره موجب كرب عدم خروج و تحلل ابخرهء حاره باشد به واسطهء اشتمال آب بر بدن لأن الماء يمنعها عن الخروج ، پس افتقار به جذب هوا لازم نيايد . جوابش آن است لا نسلم كه آب نيمگرم مانع بروز ابخره شود ، زيرا كه وى رطب است و تسديد مسام نمىكند كما لا يخفى ، پس خروج بخار را كه مركب از نار است و بالطبع بنا بر غلبهء ناريَّت ميل به استعلا دارد چگونه مانع مىتواند شد ، بلكه تليين جلد بايد كه يارى دهد بر اخراج . و مؤيد اين قول ، احساس بشرهء آن شخص است ، چه اگر در اين وقت ابخره برنمىآمدند لا جرم زير پوست محتبس مىگشتند ، پس بالضرور سخونت در جلد بيشتر محسوس مىشد و حال آن كه شخص مذكور را حرارت در باطن و قريب به دل بيشتر محسوس مىگردد ، پس متحقق شد كه علت كرب امتناع تنفس شرائين است نه امرى ديگر و جذب هوا به شرائين واجب . نكته در قاسر نابودن هوا بدانند كه اگر هوا فقط باعث تحريك شرائين شود لازم آيد كه بعد دخول انسان در آب حركت نبض باطل گردد ، بنا بر انقطاع سبب ، خواه دهن و بينى نيز غرق بود يا نه و ليس فليس . و اگر گويند مىتواند كه عند غوص در آب كه بلا تغريق دهن و بينى است عدم انقطاع نبض بنا بر نفوذ هوا از ريه به شرائين باشد ماراً عن القلب و در صورت تغريق دهن و بينى هوائى كه در ريه محصور است محصل امر تحريك شرائين بود ، شك نيست كه وصول هوا به شرائين بيشتر از راه ريه است و از ظاهر بدن منجذب