محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

205

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

واحد دو حركت متضاده ممتنع الصدور است ، جوابش آن است كه امتناع صدور حركتين متضادتين از طبع واحد بر تقديرى است كه به عرض واحد در حال واحد باشد و حركت نبض از اين قبيله نيست ، زيرا كه از شأن طبيعت شريانى است كه عند عروض سخونت به روحى كه اندر وى است منبسط مىگرداند شريان را و عند احتراق بعض اجزاى روح و تسخّن هواى وارد منقبض مىسازد شريان را . و بعضى بر امكان صدور دو حركت متضاده از شىء واحد من حيث الطبع آب را نظير مىآرند ، يعنى نزول آب در خلل ارض طبيعى است و كذلك نبوع وى از ارض نيز طبيعى و ضديّت بينهما بديهى . و هذا ضعيف بهر آن كه نبوع و خروج آب از زمين بنا بر اختلاط ابخره متصعده در ماء است ، پس بالقَسْر باشد نه بالطبع . و اگر گويند مكان طبيعى آب بالاى ارض است ، پس صعود يحتمل كه بالطبع بود ، گوئيم پس هبوط آب در زمين بالقَسْر باشد و اجتماع ضدين در طبيعت واحد لازم نيايد و هو المقصود . بالجمله بايد دانست كه در بحث اركان گذشته كه تداخل آب در ارض به علت ضرورت خلأ است كه تداخل اجزاى ارضى واجب مىكند و ليكن دريابند كه آنچه گفته‌اند از بودن ما فوق الأرض مراد از آن بعد كشف ربع مسكون ارض است كه تحت الماء است ، نه اين ربع مسكون كه جهة معيشت مكشوف شده ، چه مشهود است كه هر جا ثقبه در ارض مىباشد با آن كه هوا در آنجا هست و ضرورت خلأ ندارد آب اندر وى مىدرآيد لا محاله ، پس اگر تفرّق آب از سطح اين ارض طبيعى مىبود هرگز آب در ارض مذكور نازل نمىشد و ليس فليس ، مگر آنكه گفته شود كه او سبحانه در اين محل از آب سلب مقتضاى طبع وى كرده و هو يحكم ما يريد . به هر حال دخول آب در اين ارض كه نزد ما است و نسبت به سطح كرهء ماء افراشتگى دارد طبيعى است و نبوع آب بر اين قَسْرى علت . حلاوت آب عيون نيز دلالت مىكند بر اختلاط ابخرهء مصعده در وى ، چنانچه در بحث مياه ذكر يافت . سوم آن كه انبساط طبيعى باشد و انقباض قَسْرى و اين چنان باشد كه فرض كنند مقدارى كه شريان را در حالت غايت انبساط حاصل است طبيعى ، پس عند انبساط قلب بنا بر ضرورت خلأ روح از شرائين به دل منجذب مىگردد و شرائين بالقَسْر منقبض مىشوند و عند انقباض قلب روح از دل به شرائين باز پس مىگردد و انبساط در شرائين بالطبع پديد مىآيد . چهارم آن كه انبساط قَسْرى بود در انقباض طبيعى و اين چنان باشد كه هيئت غايت انقباض را طبيعى فرض كنند ، پس انبساط شرائين به سبب تدافع روح كه انقباض قلب موجب آن است قَسْرى باشد و انقباض آنها كه عند انبساط قلب واقع مىشود طبيعى بود لاسترجاع الشرائين إلى هيئتها الطبيعة . انتباه [ در فرض قاسر بودن هوا ] آنچه گفته شد از طريقهء قَسْرى بودن حركتين يا حركت واحد مخصوص بدان است كه قاسر به سبب روح بود ، اما اگر قاسر به سبب هوا بود كما عليه البعض الآخر طريق ديگر بايد گفت در هر سه صورت ، مثلا در صورتى كه هر دو حركت بالقَسْر بود توان گفت كه در قلب و شرائين دو قوت است : يكى جاذبه كه جذب مىكند هواى بارد را ، دوم دافعه كه دفع مىنمايد هواى حار مُتسخّنه و فضول مُحرقهء روح را ، پس هرگاه شرائين و قلب جذب مىكنند هوا را جهة تبريد بالضرور انبساط در آنها حاصل مىشود و باز چون دفع مىنمايد هواى متسخّنه و روح متدخّنه را بالضرور فراهم مىآيند جهة ضرورت خلأ ، پس قاسر بر انبساط ، تمديد هوا باشد و قاسر بر انقباض ، خروج هوا . و در صورتى كه انبساط را طبيعى گويند و انقباض را قَسْرى بايد گفت هيئتى كه در غايت انبساط حاصل است طبيعى است و دفع هوا از شرائين قاسر آن مىشود بر انقباض ، جهة ضرورت خلأ و باز عند زوال قاسر بالطبع رجوع مىافتد شرائين را به انبساط . و در صورتى كه انقباض را طبيعى گويند و انبساط را قَسْرى