محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
201
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
حاوى بود خواه محوى . و بايد دانست كه حركت وضعى كه نظر به نفس شىء بود از حركت أينى نيز مقرون مىباشد بهر آن كه تبدل اجزاى شىء نسبت به نفس شىء بود بدون تجوز از سطح حاوى كه مكان مخصوصهء وى است صورت نمىگيرد ، چه ظاهر است كه قاعد چون قائم شود از سطح هوائى كه هنگام قعود مماس فرق او بود تجوز مىكند لا محاله و كذا در تحرّك سائر اعضا كه شخصى به مكانى نشسته متحرّك مىسازد مشهود است كه اعضا از مكانى به مكانى انتقال مىكند مگر آن كه از مكان معنى ثانى كه ما يستقر عليه الجسم است مراد دارند كه بر اين تقدير حركت قاعد به قيام و حركت قائم به قعود بنا بر عدم تجوّز جسم از مستقر معرّا از حركت أينى باشد . بالجمله اجتماع حركات مذكوره در متحرك واحد به زمان واحد ممكن الحصول است بهر آن كه هر يك حيثيّت مختلف دارد ، چه ظاهر است كه در يك آن اگر متحرك حركت كند به اختلاف وضع تجوز از مكان مستحيل نباشد ، كما لا يخفى . و قس عليه حركات آخر . نهضت سوم در حركت كمّى و وى آن است كه به كمّ يعنى مقدار متعلق بود و اين دو گونه است : يكى آن كه به اعتبار ازدياد حجم بود . دوم آن كه به اعتبار انتقاص حجم بود . اما آن چه به ازدياد باشد خالى نيست از آن كه زيادتى حجم به سبب حصول ماده بود يا به لحوق كيفيّت فقط ، آنچه از ماده بود و بعد ورود در شىء مشابه بدان شىء شود و در وزن آن بيفزايد آن نمو باشد يا سمن . و اگر ماده بعد ورود مشابه شىء نشود اما در وزن بيفزايد آن ورم باشد . و اگر مشابه شود و نه در وزن افزايد در وى حيات تهبج بود بالفتح و در غير آن كه قابل تداخل عنصر هواى بود تخلخل باشد و نظير او باليدن پنبه و اسفنج و مانند آنست بعد منضغط ساختن و اين را تخلخل غير حقيقى گويند و آن چه سبب لحوق كيفيّت بود فقط مسمى است به تخلخل حقيقى . و تخلخل حقيقى از آن گويند كه ورود جسم علت تخلخل نگشته و مثال او گداختن يخ است ، زيرا كه آب كه از گداختن يخ حاصل مىشود لا محاله زائد بر حجم يخ باشد مع بقاء الوزن . و ظاهر است كه علت تذويب بجز كيفيت حرارت امرى ديگر نيست و به اعتبار انبساط اجزاء نفس شىء متخلخل گشته بلا تداخل جسم آخر . اما آنچه به انتقاص حجم بود آن نيز دو قسم است : يكى آن كه به افناى بعض اجزاى شىء بود همچون ذبول و هذال . دوم آن كه مع بقاى سائر اجزا بود و اين نيز دو گونه است : اول آن كه بنا بر تماسك اجزاى شىء بود فقط ، چون آب كه در ظرف نهند و بسته شود يا هوا كه بالقسر منبسط شده باشد و به قوام اصلى راجع گردد ، چنانچه در شيشه مشهود است كه چون دهن بر دهن وى نهاده هوا را منجذب سازند به امتصاص و بعده دهنش از انگشت گرفته در آب واژگون مىنمايند به مجرد ارتفاع انگشت از دهن وى آب اندر آن داخل مىشود ، اين نيست مگر براى نقصان حجم هوا كه بنا بر زوال قاسر ميل بر قوام اصلى گشتگى كرده و متكاثف و جهت ضرورت خلا آب اندر شده و انبساط هواى جوف شيشه عند الامتصاص و بعد آن متكاثف گشتن اول اشياء است بر اثبات حصول تخلخل و تكاثف در هوا . ثانى آن كه بنا بر خروج جسم غريب كه علت تخلخل جسمى شده باشد حاصل شود ، همچون پنبه و اسفنج كه در هم گيرند و ناقص الحجم گردد لخروج الهواء منه . بالجمله تناقص حجم هر چون كه بود مسمى است به تكاثف ، ليكن آن را كه به تماسك اجزا بود تكاثف حقيقى گويند و آن را كه به خروج جسم غريب بود تكاثف غير حقيقى نامند . نهضت چهارم در حركت كيفى و وى آن است كه حركت واقع شود در كيفيّت يعنى تغيّر در كيفيت افتد چنانچه چيزى گرم مثلا سرد شود به تدريج و بالعكس ، يا از سپيدى به سياهى ميل كند به تدريج و حركت در كيف مسمى است به استحال ليكن بايد