محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
194
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
ماده ظاهر است ليكن على الاطلاق نيست ، بلكه مشروط است بدان كه از بلغم شور نباشد ، چنانچه خود مؤلف گفته . و مكرر گذشته كه علت لموحت بلغم آميزش صفرا است در وى ، لهذا عطش مىآرد و ليكن به درجه عطش صفرا نمىرسد و خاصهء وى است كه از آب سرد ساكن نگردد اگر بر تشنگى مصابرت كنند و جرعه جرعه آب گرم خورند سكون بيِّن پديد مىآيد . و به دستور اگر باديان به آب سرد سائيده بنوشانند به خلاف عطش صفراوى كه به جز تبريد نفع نمىدهد . اما ضعف هضم و جُشاى حامض نيز نشان برودت مادهء مُرْخيه است و هي البلغم ، زيرا كه جودت هضم از حرارت و جُشاى ترش ضعف هضم را كه سبب بلغم باشد لازم بضعف تصرف الحرارة . و مقرر شده كه اقوىترين اسباب مُرخيت شىء نقصان تأثير گرمى است در وى . اما كثرت نوم از بهر آن است كه بلغم از بهر لزوجت بند مىكند مسالك روح نفسانى را و منع مىنمايد آن را از متوجّه شدن بر ظاهر بدن و ساكن مىدارد در باطن و هذا هو النوم . اما بلادت به بداهت معلوم است كه مضرترين اشيا ذهن را افراط رطوبت مع البرد است . و علامات ديگر كه مؤلف ذكر نكرده از آن جمله : بياض لون است و علتش بياض خلط غالب است و برد مزاج . ديگر ، كسل اعصاب است بنا بر ثقل امتلا مع البرد كه منافى حركت است و به واسطهء رطوبت كه مُرخى اعضا است لهذا استرخاى اعصاب واقع مىكند ، زيرا كه قوت اعصاب از يبوست است خاصه كه مع الحرارة بود ، از اينجا است كه در صفرا ثقل معتدٌ به محسوس نمىشود و ليكن ثقل در بلغم فزونتر از ثقل دم و سودا مىباشد لما ذكرنا . ديگر ، لينت نبض است بنا بر فرط رطوبت و بطوء و تفاوت او به واسطهء برودت . ديگر ، سن است و عادت و فصل و تدبير متقدم و صناعت و در خواب چيزهاى سپيد چون آب و برف و مانند آن ديدن . و أما غلبة الصفراء فتدلّ عليها صفرة اللون و العين و مرارة الفم و خشونة اللسان و يبس الفم و المنخرين و شدّة العطش و ضعف شهوة الطعام و الغثيان و القشعريرة اما غلبهء صفرا پس دلالت مىكند بر وى زردى رنگ بدن و چشم و تلخى دهن و درشتى زبان و خشكى دهان و سوراخهاى بينى و افراط تشنگى و نقصان آرزوى طعام و برهم شدن دل و فراشا يافتن . اما صفرت لون و عين بنا بر فزونى خلط اصفر است و هو الصفراء . و اما مرارت فم بنا بر تلخى طعم ماده صفرا است و درشتى زبان و خشكى دهن و منخرين به واسطهء حرارت و يبوست مادهء مذكور است و شدت عطش بواسطهء قوت حرارت و يبوست است كه واجب مىكند نقصان رطوبات را ، پس طبيعت جهة اطفاى حرارت و استحصال رطوبت طلب مىنمايد آب را . و فرق در عطش صفراوى و بلغمى در آثار بلغم گذشت . اما ضعف اشتها بهر آن است كه صفرا به سبب حرارت مسترخى مىسازد فم معده را ، زيرا كه در مقدمهء كتاب گفته شده كه باعث اشتها انصباب سودا است بر سر معده وى و چون بارد و عفص و حامض است اجزاى فم معده را فراهم مىكند و لذع مىنمايد و اين كيفيّت مسمى است به جوع و امتصاص ، يعنى وقتى كه عروق جگر و معده و غير اعضا با يكديگر به سبب خلو امتصاص مىنمايد آن را نيز جوع گويند و عروق بدن نيز دخل تمام دارد چنانچه گفته شد ، پس حرارت ناطبيعى مبطل جوع باشد لما قلنا . و ايضا مىتواند كه از حرارت رطوبت نواحى مذاب شده بر سر معده افتد و رخاوت در فم معده احداث مىكند . و ظاهر است كه چون كثافت اجزاى او علت جوع است رخاوت او علت