محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

191

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

شقرت او دلالت مىكند اين هر دو بر افراط گرمى . دليل بودن صفرت بر حرارت ظاهر است ، زيرا كه نشان كثرت صفرا است و صفرا چون بسيار شود رنگش بر رنگ خون و جلد غالب مىآيد و كذلك شقرت كه حدوثش از خون رقيق مرارى است بىحرارت نمىتواند شد . اما گاه باشد كه بنا بر قلَّت خون صفرت پديد آيد ، چنانچه در ناقهان مشهود است و در اين صورت نشان افراط حرارت نباشد كما لا يخفى . و فرق بين الصفرتين آن است كه صفرت اولى با اشراق بود و ديگر آثار حرارت پيدا باشد به خلاف ثانى كه از اينها هيچ در وى نبود و آثار قلَّت خون و وجود نقاهت پيدا باشد . و سواده على الحرارة و سياهى لون دلالت مىكند بر گرمى و لفظ يدل در اينجا مذكور نيست . و اللون البادنجاني يدل على البرودة و اليبوسة و رنگ بادنجانى دلالت مىكند بر سردى و خشكى . و بادنجانى سياهى مخلوط به كبودى را گويند و موجبش جمود خون است و ظاهر است كه فاعل جمود به جز برد نباشد . و الجصي على البرد و جصى دلالت مىكند بر سردى و بلغميَّت ، زيرا كه جصى عبارت است از بياض كه مع زرقت اندك باشد و از شأن بلغم احداث بياض است و از شأن برد تجميد . و الرصاصى على البرودة و الرطوبة و لون رصاصى دلالت مىكند بر سردى و ترى مع سوداوية ، زيرا كه رصاصى سپيدى است كه اندك سبزى داشته باشد مع سواد قليل ، پس بياض تابع لون بلغم باشد و خضرت از جمود خون و ميل وى به سواد ، پس متحقق شد كه علت لون مذكور مادهء بلغم است مع يبوست قليل سوداوى . و چون در اين لون يبوست را دخل بود در بعض نسخه‌ها به جاى رطوبت يبوست مكتوب شده و لفظ يدل در اين دو جا كه بعد جصى و رصاصى باشد مخدوف است . اكنون بعض الوان كه مؤلف ذكر او نكرده گفته مىشود و آن ادمت است و عاجى ، اما ادمت كه سمرت نيز خوانند و ترجمهء وى گندم‌رنگ است دو گونه است : يكى آن كه به اشراق بود و وى دليل حرارت باشد . دوم آن كه با كمودت بود و غير مُشرق باشد و وى دليل برودت باشد . علت اول دليل احتراق اخلاط است و علت ثانى جمود خون است ، اما عاجى كه سپيدى است مع زردى اندك دلالت مىكند بر سردى و بلغم مع مرار قليل . و در وجه كيفيّت اجتماع بلغم با مرار دو وجه گفته‌اند : يكى آن كه بسا باشد كه مجراى مراره تنگ بود بدان سبب نفوذ صفرا در وى كمتر شود و همگى در خون آميزد با وجود آن كه مزاج بارد بلغمى باشد . دوم آن كه مىتواند كه مزاج بلغمى بود مع ذلك اغذيه كه سريع الاستحاله به صفرا باشند خورده شوند ، پس مرار متولد مىشود و كثرت او با برودت بلغمى جمع آيد . فائده [ در بيان دلالت‌هاى ديگر الوان ] اين همه دلائل به الوان كه گفته شد بنا بر اكثريه است و گرنه تغيّر لون به سبب كبد و طحال و معده و جز آن نيز واقع مىشود كما لا يخفى . اما آنچه از كبد بود به صفرت و بياض مىگرايد ، وجه صفرت قلّت خون است كه لازمهء سوء مزاج و ضعف جگر است و وجه بياض استيلاى رطوبات مائيه و بلغميه است و استرداد لون جلد بر اصل خويش بنا بر قلَّت خون كه علت صبغ است . و آنچه از طحال بود به صفرت و سواد مىگرايد ، وجه صفرت قلَّت تولد دم است بنا بر فساد طحال و وجه سواد استيلاى سودا است . و آنچه از معده بود تغيّرش نيز به مثابهء حال جگر به صفرت و بياض باشد ليكن بياض در امراض معده اكثر باشد و صفرت در امراض جگر . و همچنان در اعلال ديگر مرئى است كه تغيّر در لون مىشود ، چنانچه بواسير كه مصفِّر و مخضِّر لون است . و قس عليه الآخر . و استدلال از رنگ زبان بر مزاج آورده و جگر قوىتر است و از رنگ چشم بر مزاج دِماغ صحيح‌تر . و گاه باشد كه در مرض واحد اختلاف لون در دو عضو پديد آيد مثلا زبان سپيد