محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
176
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
[ در بيان هم و غم و خجل به طريقى ديگر ] بدان كه هرگاه چيزى ضرورى از دست برود يا بدان رسيده نشود يا كارى مكروه واقع شود به نهجى كه منع بر آن و ملامت بدان و مكافات آن ممكن نباشد بدين سبب در نفس حالتى پديد آيد اين را غم گويند و هر گاه با تمام كارى اهتمام كند و نه حصولش متيقّن شود و نه غير حصولش با چيزى هائل و مولم شود كه وقوع وى يقينى نباشد و بدين سبب حالتى پديد آيد اين را همّ گويند . بالجمله مطلوب صاحب غم از دو بيرون نيست يا فوت شده باشد و ممكن الحصول نبود يا وصول بدان مقدور نباشد به خلاف مطلوب صاحب همّ كه ممكن الحصول باشد اگر چه به دشوارى بود . خجل كيفيتى است نفسانى كه به تبع او حركت مىكند روح و حرارت غريزى به داخل بدن به تدريج پستر حركت مىنمايد به سوى خارج و اين از قبيل استحيا است . و در مغرب نوشته كه خجالت از خطاى عامه است و صواب آن كه خجلت گويند يا خجل . انتباه [ در مضرت افراط حركت روح ] مبرهن شد كه حركت روح يا به طرف خارج مىشود يا به طرف داخل ، بالا گذشت كه حركت خون نيز لازمهء آن است ، پس هر سو كه روح متحرك مىشود حرارت بدان سو وارد مىگردد و به طرف مخالف برودت لنقصان الدم و الروح و الحار الغريزي عنه بالجمله افراط حركت روح به داخل باشد يا به خارج قاتل است ، [ وجه هلاكت آدمى از حركت روح به خارج ] اما وجه هلاكت از حركت روح به خارج آن است كه هر گاه اكثر روح برون ميل نمايد و قدرى اندك درون بماند آن به اندك نيز براى ضرورت خلأ كه در باطن حاصل شده متخلّل مىگردد و منبسط نمىشود تا امتلا كند و بدين سبب قوت روح به ضعف مىگرايد و به تدبير باطن كفايت نمىيابد و بالضرور باطن سرد مىشود و آنچه به خارج ميل كرده بود بنا بر امتداد مزاج نيز تحليل مىيابد و چون از باطن به دو منقطع شده لا محاله به ظاهر هم برودت طارى مىشود و حادث مىگردد غشى و موت ، چنانچه در فرح مُفرِط و غضب مُفرِط مشهود است ، ليكن موت در فرح بيشتر واقع مىشود نسبت به غضب مُفرِط و لِمّش آن است كه در غضب حركت روح نمىشود مگر با غليان خون دل و با حصول قوت به طلب انتقام ، زيرا كه طلب انتقام با ضعف قوت صورت نهبندد و چون چنين باشد مستعد است كه غضب به غشى انجامد فضلًا عن الموت و إنما يقع نادرا . [ وجه هلاكت آدمى از حركت روح به باطن ] و وجه هلاكت از حركت روح به باطن آن است كه چون روح و خون به باطن مىگرايند به افراط احتناق در مجارى مىافتد بنا بر شدت اجتماع و انحصار روح و خون و بالضرور حرارت غريزى منطفى مىگردد و باطن سرد مىشود و ظاهر نيز سرد مىگردد لانصراف الروح و الدم عنه . [ مضرت افراط در حركت و سكون نفسى ] پوشيده نماند همچنان كه افراط حركت نفسى ضرر مىرساند افراط سكون نفسى نيز ضرر مىدهد بنا بر احداث برودت در بدن و بلادت در ذهن ، زيرا كه موجب سخونت و ذكا حركت و حرارت و لطافت روح است ، لهذا صاحب خون غليظ شديد البلادة مىباشد . بالجمله هر امرى كه حكيم مطلق مودع نموده آلاف حكمت در وى متضمّن شده از اين قبيل است كه مذكور مىشود . بدانند كه نزد محققان به اثبات رسيده كه گاهى منفعل مىگردد بدن از هيئات نفسانيه كه غير غضب و فرح و حزن و فزع و همّ و خجل است و نظير آن هيئات مؤثره تصورات نفسانى كه آثاره امور طبيعيه مىنمايد و اين مقدمهاى است كه فلاسفه امكان خوارق عادات بر آن منتفى ساختهاند و مىگويند كه : تصورات وهميّه گاه باشد كه سبب حدوث حادث مىگردد و شك نيست در صدق مذكور لهذا شيخ در قانون نوشته و أما الذين لهم غوصٌ في المعرفة فلا ينكرونها إنكار ما لا يجوز وجوده . و قرشى در اين باب حكايتها آورده چه از واقعات خويش و چه