محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
173
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
ماده . و باهر است كه مادهء لزج متشبّث و ملتصق مىباشد به اعضا و زود مندفع نمىگردد أو فقدان الاحساس يا از گم شدن حس بر حاجت دفعى ، چنانچه در مجرائى كه ما بين مراره و امعا واقع است سدّه افتد و بدان سبب صفرا بر امعا نريزد و آدمى خبردار نشود بر دفع براز و قولنج يرقانى آرد و انصراف الطبيعة إلى جهة أخرى يا از بازگشتن طبيعت به جهتى ديگر كه غير جهة دفع باشد . و مثالش حبس بول و براز است در بحران و جز آن كه ماده به قى با بزاق برآيد . فائده [ در مضرت حبس واجب الاستفراغ ] آنچه واجب الاستفراغ است چون احتباس در آن پديد آيد آفت كثير از آن روى مىنمايد ، چه امراض تركيب ، چون استرخا و تشنج رطب و مانند آن و چه امراض مزاجى چون عفونت و احتقان و انطفاى حرارت غريزى و امثال آن و چه امراض مشتركه چون انصداع و انفجار اوعيه . و أما الاستفراغ فإنما يكون لأضداد ما ذكرنا اما استفراغ جز اين نيست كه مىباشد از ضد او آنچه گفتيم . و استفراغ مفرط مجفِّف بدن است ، زيرا كه اخلاط اجسام رطباند و اخراج رطوبات به افراط باعث تجفيف جوهر اعضا است و بنا بر استفراغ مادهء حرارت كه رطوبت است برودت نيز مستولى مىشود . اما اگر استفراغ به افراط نبود و ماده مستفرغ بلغم باشد موجب تسخين مىگردد نه تبريد . و كذلك اگر مادهء مستفرغ سودا بود و استفراغ به افراط نباشد باعث ترطيب مىشود بالعرض ، زيرا كه از انعدام ضد ، استيلا مىكند ضد ديگر ، مثلا سودا چون كم شود خون چيره گردد و او گرم و تر است ، پس قلَّت سوداى غير مفرط مرطّب باشد نه مجفّف . و همچنان احتباس مفرط نيز محدث آفات مىگردد ، چنانچه گذشت . اما احتباس و استفراغ معتدل كه به وقت حاجت واقع شوند طبعاً أو اختياراً نافع و حافظ بدناند . و استفراغ انواع است چنانچه آخر بحث فصد و حجامت گفته آيد و يك قسم او كه جماع باشد گفته شد در زيل بحث حركت و سكون . القسم السادس في الأحداث النفسانية قسم ششم از ستهء ضرورى ثابت است در عوارض نفسانى و اينها كيفياتاند كه عارض مىشوند نفس را به تبع انفعالات كه حادث مىگردند بنا بر آن كه مرتسم شود در بعض قواى وى كه فلان شى ملايم و نافع است مر نفس را يا منافر و منافى و مضرّ است پس طلب كند آن را كه ملايم است و بگريزد زانچه منافر است و اين عوارض را حركات نفسانى نيز گويند و اطلاق و اضافت حركت بر نفس تجوّز است ، زيرا كه مراد به حركت نفس حركت قواى وى است و قوى نيز بنفسها حركت نمىكند ، بلكه به واسطهء ارواح كه حامل قوى است متحرك مىگردند و توجه نمىكند نفس به تحريك ارواح به هيچ جهت ، مگر آنگاه كه باشد با وى چيزى كه بكشد و روان سازد آن را و آنچه بدينكار آيد خون رقيق صاف است ، از اينجا است كه به هر سو روح حركت مىكند خون نيز متحرك مىشود و حُمْرت وجه در غضب و فرح و صُفْرت آن وقت فزع و خجالت مؤيّد اين قول است . و اقسام اعراض نفسانى شش است : غضب و فرح و فزع و غم و همّ و خجل ، معنى هر يك گفته آيد . و جميع عوارض نفسانى را حركت روح لازم است ، خواه به استصحاب باشد خواه به استتباع . و سبب حركت نفسى آن است كه نفس را لا محاله انفعال لاحق مىشود از ملايم يا منافر يا از آنچه در وى ملائمت و منافرت هر دو جمع باشند . و لحوق انفعال