محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

113

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

بلا واسطة ليخرج سبب الصحة و تقييد به همه افعال از آن كرديم تا ظاهر شود كه نزد مؤلف ميان صحت و مرض واسطه نيست ، چه اگر سلامتى در همه افعال موجود است صحت است و الا مرض ، اگر چه آفت به جز يك فعل بيش نباشد و مذهب شيخ ابو على همين است ، به خلاف جالينوس كه ميان صحت و مرض واسطه مىدارد و آن را به حالت ثالثه مىخواند و مىگويد : اگر سلامتى در سائر افعال است صحت است و اگر آفت در همه افعال است مرض است و اگر بعض افعال سالم‌اند و بعضى ماؤف نه صحت نه مرض و حالت ثالثه اين باشد . بالجمله به طور شيخ تقابل ميان صحت و مرض تقابل عدم و ملكه است و ميان تقابل مذكور واسطه نمىباشد ، زيرا كه خروج از نفى و اثبات غير ممكن است كما لا يخفى . اما نزد جالينوس در صحت و مرض تقابل تضاد است و ميان اين تقابل واسطه‌اى لازم ، چنانچه عنقريب متقابلات اربعه گفته مىشوند و [ داورى دراختلاف ميان ابو على و جالينوس ] حق به طرف شيخ است ، زيرا كه جذام و برص و حمى و جز آن از اعراض كه در اكثر بعض افعال صاحبان اين‌ها به سلامت مىباشند . شك نيست كه اين‌ها مرض‌اند و بالاتفاق در كتب قدما به اسم مرض مسمى آمده ، پس اگر چنين احوالات را حالت ثالثه گوئيم نه مرض لازم آيد كه وجود مرض يافته نشود مگر به ندرت و هذا ظاهر الفساد ليكن اينقدر بدانند كه در حالت صحت حسب اطاعت آلات و قوى متفاوت است صحتى كه در صبيان و شيخان و ناقهان است هر چند نسبت به صحت شاب و غير ناقه ضعيف مىنمايد ، اما نظر به احوال صاحبش چنانچه بايد هست ، چنانچه در شبان نيز بعضى را افضل بر بعض مىيابيم و حال آن كه هر دو سليم‌اند غير سقيم پس از شدت قوت يكى مخالف آن را معرا از صحت نتوان كرد ، تأمل و تدبر . و پوشيده نماند كه اگر در يك عضو آفت افتد و اعضاى ديگر سالم باشند نمىتوان گفت كه يك عضو مريض است و ديگر اعضاى صحيح ، اما صاحبش را البته مريض مىگوئيم لحصول المرض في جزئه . و آن را كه به مرض ذى نوبت مبتلا است هر چند در غير وقت نوبت همه افعال وى سالم باشند ليكن وى را مريض گويند نه صحيح ، زيرا كه در حد صحت صدور افعال به سلامت قطع نظر از ظهور آفت است در وقت معين و چون در اسقام ذى نوبت حصول آفت مد نظر است صحت مفقود باشد در حقش و إن وجد السلامة في الأفعال في أكثر الأحوال . فائده [ متقابلات اربعه ] از آنكه مذكور تقابل ضد و عدم و ملكه ضمنا ذكر يافته لازم آمد كه تقابلات اربعه بيان كنيم كه مشتمل بر فوائد است : بدان كه متقابلين آن دو چيزاند كه جمع نيابند در شىء واحد از جهت واحده و آن چهار قسم‌اند : ضدين ، متضايفين ، متقابلين به ايجاب و سلب ، متقابلين به عدم و ملكه . و حصر در اينجا بنا بر آن است كه اگر هر دو متقابل وجودىاند نظر كنيم كه تعقل يكى بر ديگرى موقوف است يا نه ، اگر نيست ، ضدين گويند ، زيرا كه تعقل سواد مثلا موقوف بر تعقل بياض نيست و اگر هست متضايفين نامند ، چون ابوَّت و بُنوَّت ، زيرا كه يكى بىديگرى متعقِّل نمىشود . و اگر يكى وجودى است و ديگر عدمى ، بايد ديد كه اگر عدمى امر وجودى است از موضع تقابل قابل به عدم و ملكه گويند ، چنان كه بصر و عمى و علم و جهل ، زيرا كه معنى عمى عدم بصر است از آنچه از شأن وى است كه بصير بود و كذلك جهل عدم علم است از آنچه از شأن وى است كه عالم بود ، پس چوب و سنگ را اعمى و جاهل