محمد مؤمن بن محمد زمان الطبيب التنكابني ( حكيم مؤمن )

305

تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى )

- به سين - مهمله نامند و آن ، سرخِ تيره و كبود مىباشد و سبز نيز مىشود و سرخ تيره و كبود را « دم ميت » نيز گويند و مواد سوداوى متفرق شبيه به نقطه‌ها را « خيلان » و به فارسى « خال » نامند . آنچه از مواد بلغمى ناشى گردد ، « بهق سفيد » و « وضح » گويند و اغلظ را « برص سفيد » و سوداوى را « برص سياه » و بثور با خارش اندكى كه متفرق باشد و متقرح گردد و مايل به سرخى باشد ، « سعفه » نامند . و هرگاه چرك از آن سيلان كند ، « سعفهء رطبه » و « شيرپنج » و بى چرك را « سعفهء يابسه » و بثور صغار سوداوى و بىچرك را « قوبا » نامند و شبيه است به سعفهء يابسه ؛ چه قوبا در سطح ظاهر مىباشد و سعفه غايص تر است . و آنچه چرك او مجاور او را متقرح سازد ، « ساعيه » نامند و آن چه سفيد و شبيه به آبله باشد و بىخارش ، « لبنيه » و « شهديه » و آنچه با التهاب و حدّت و وجع و قليل العدد و زرداب تراوش كند ، « بلخيه » و « نار فارسى » و آنچه از جلد به تأكل لحم رسد ، « جمره » و آنچه به تأكل نرسد ، « نمله » نامند . و آنچه صلب و مستدير و با حمرت و در باطن قرحهء او دانه‌ها شبيه به دانه‌هاى انجير باشد ، « تينيّه » و بثور متقرحه كه جلد را ثقبه دار كند و رطوبت شبيه به گوشت‌آب تراوش نمايد ، « جرده » نامند . بثور بىقرحه كه در سر به هم رسد و با خارش باشد و پوستهاى سفيد از او جدا شود و مثل شوره ريزد ، « سنجه » نامند و قسمى از كچلى است . و آنچه با ريختن موى سر باشد و جلد را متقرح كند ، « خزاز » و « ابريه » گويند و معروف به كچلى است . بثور غير متقرح هرگاه بسيار ريزه و متصل به هم و با حمرت خارش باشد ، « شرى » نامند و چون قطعه قطعه باشد ، « نبات الليل » ؛ چه اكثر بروز او در شب و بعد از خواب مىباشد ، و به فارسى « اير » و « كهير » خوانند . و هر گاه با اتّصال و خارش و كمودت لون باشد ، « جرب يابس » گويند و چون متفرق و بر آمده و تيره رنگ باشد « ثآليل » نامند و آن ، « عدسيه » و « بطميه » و « حنطيه » و « مسماريه » و « منكوسه » مىباشد . چون بثور سوداوى مخصوص پا و ساق باشد از جنس مادهء دوالى ، « بطم » نامند . و بثور شبيه به سرهاى خار به غايت كوچك و با خشكريشه و تندى و لذع را « حصف » گويند . شرط است در تأثير ادويهء كلف و نمش و بهق و امثال آن كه بعد از حمام بمالند و يا