بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

625

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

بكوبند و به‌بيزند نرم آن را و نيز بحب مذكور بسرشند انگاه پنير مايها و سرطان محرق و جگر سگ جنطيانا و چشم سرطان را باهم بكوبند و نرم به‌پزند و با آب مذكور بسرشند پس جمله را باهم بسيار دق و سحق كنند انگاه جمله را خشك ساخته به خون بز مارخور بسرشند و قرصها در سايه خشك كنند و نگاهدارند شربتى يك مثقال بود با خمر يا آب گرم يا شير گاو يا تنها هر روز تا چهل روز بكند ترياق كامل از مخترعات مصنف اجزاى تركيب آن بگيرند سيماب كشته زربيخ بچناك از هريك يك جزو زراوند سرخ فادزهر حيوانى معدنى مرمكى زنجبيل فلفل قرنفل بورهء مشك تخم مرو گوشت افعى و خون كشف از هر يكى دو جزو فراسيون بيخ انگدان تخم ترنج گوشت مخلصه قضيب ابل الفجه حدى انفخه خرگوش از هر يكى سه جزو زهر حيوانى جدوار بيخ كنيردار چينى جنطيانا از هر يكى چهار جزو جوز تامل نصف مجموع خون تيس ثلث مجموع اول گوشها را نرم بكوبند و قضيب ابل را همچنان خشك بچوب‌ساى زنند و در آشها بكوبند پس تخمها را به آن بكوبند پس دارچينى و پوست كنير و بيخ انگدان و زنجبيل را نرم بكوبند و با آنها ضم كرده دق كنند و بپزند بعده سيماب و بچناك و زربيخ و فلفل و مشك را باهم سحق كرده به خون كشف صلايه كنند انگاه باقى احجار ادويه را سحق و بحل كرده با آن ضم كنند و بسيار باهم نرم نرم بسايند و بحل كنند جمله را به خون نيش بسرشند و چندان سحق و صلايه كند كه باهم خشك شود انگاه جمله را بعسل معجون كنند در ظرف قلعى كرده در شيب چون نگاهدارد و بعد شش ماه استعمال نمايند شربتى از نيم درم بود تا يك درم و نيم قوت وى بعمر طبعى رسد ترياق الطين حديد بگيرند گل ارمنى ده درم فادزهر حيوانى پنج درم سيماب كشته ده درم بچناك يك درم جمله را سائيده باهم خون بز مارخور بسرشند و قرصها كرده بسايه خشك كنند و نگاهدارند شربتى دو دانگ از ان بود اجزاى تركيب آن از مخترعات مصنف مزيد العمر اجزاى اين تركيب بگيرند بلادر يك جزو كنجد سفيد دو جزو فلفل و قرنفل و دارچينى از هر يكى سه يكى جزو مشك نصف جزوى هليله هليله از هر يكى چهار جزو جوز ماثل نصف مجموع اول بلادر و كنجد را باهم سحق نمايند و انگاه باقى را كوفته و بيخته با آن ضم كند و بعسل معجون كند شربتى جند فندوقى بود و هر روز محرور بر سر طعام وميرد و بر ناشتا كورا چوبى برى اين خبيت از مخترعات اهل هند و حكيمى كه اين تركيب كرده كورا چوبى نام داشته و برى حب را گويند چون هر سخن ايشان وارنه‌گونه است لفظ برى