بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
579
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
و در گرد سوراخ او هيچ گياه نرويد و هيچ حيوان در حوالى مقام او نرود و هركه بمقام او نزديك شود از يك تير پرتاب و نظر آن مار بر او افتد از دور و يا آواز او بشنود هلاك شود و هر حيوانى را كه بگزد در ساعت بدن او منهوش بگذارد همچو صديد غسالى ازو روانه گردد و فى الحال بميرد و گويند سوارى برهگذرى نيزه بدين مار رسانيد و فى الفور او و اسپ هر دو بمردند و گويند در رهگذار لب اسپى را گزيد اسپ و سوار در ساعت مردند نعوذ باللّه منها و مقام اين مار بتركستان باشد و كم بود ناگاه پديد آيد و در وقتى اندك از سالى حركت كند و در اوقات هيچ احدى بدان صحرا گذر نياورد و نتواند آمد و مرا بحيرتست ازينكه تحقيق اينچنين خطرى چگونه كرده باشد قسم ديگر موسوم بخطاف باشد جهت مشابهت رنگ آن برنگ خطاف كه آن را برستوك گويند درازى او نزديك بكزى بود و سم او در قرب دو ساعت بكشد نخست فواق پديد كند و حذر شود و اندامها سرد گردد پس سبات و خفقان و درد عظيم پديد آيد و چشم باز نتواند كردن قسم ديگر موسوم به براق ديزاق بتازى آب دهن را گويند و آن را بدان جهت بدين نام خوانند كه چون كسى را بيند هنوز ناگزيده دندانها برهم فشارد و زهر را از دهن بيندازد و آن آب دهن او بر هركه آيد هلاك شود در يكدو ساعت و او دگر باشد و رنگ او خاكسترى بود بزردى زند از گزيدن او نخست تتاوب و تمطى پديد آيد و گردن به پيچد همچو صاحب كزاز و محل لسع دردى سخت مىكند پس از ان جستن حركت باطل شود و همچو مسكوت بيفتد و قسم ديگر موسوم بچراغ چشم بود جهت آنكه چشمهاى او سخت تابنده و روشن باشد و درازى او سه گز و چهار درع و پنج گز بود و پوست او درشت و خشك باشد و لون او خاكسترگون بود و بزردى گرايد و سم اندر دو ساعت بكشد از گزيدن او همچو اعراض گزيدن بزاقه پديد آيد و قسم ديگر موسوم بمقرنه بود يعنى شاخدار بدان جهت كه بر سر او دو بلندى بود همچو دو سردى درازى ان از يك گز تا دو گز بود و لون چون ريگ بود و بر شكم او فلوسهاى صلب باشد و دندانهاى او راست و دراز باشد و در زمين نمناك جاى گيرد و از گزيدن آن تن سخت گران شود و پشت چشم بياماسد و دوار و زوال عقل پديد آيد و غشى كند و قسم ديگر موسوم باورنوس و سودرروس بود بلفظ يونانى و آن در خشكى و آب هر دو باشد آنچه در خشكى باشد باسم دوم موسوم بود