بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
185
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
در ان بماند و دائم بر خود گمان زود مردن و بر دوش بردن غلبه كند و ضعف عظيم از اجماع اندك يابد و اختلاج اعضا و آواز گوش و سر كه آن را طنين و دوى گويند او را رنجه دارد و دارو جشاى حامض بسيار باشد و چيزهاى سياه پيش چشم مىدود همچو مگس و از امر و نهى كسى سخت گريزان باشد و بد برد و خلاف گردد استعجال در امورى كه صبر مىطلبد و صبر و كاهلى در محلى كه تعجيل مىخواهد مىكند و دائم در آرزوى آنچه مقدور او نيست مىباشد و گاهى بخارات چنان به دو برمىآيد كه چشمهاى او خيره مىشود و يك نصف مردم را مىبيند و گاهى يك شخص را دو سر مىبيند و گاهى نمىبيند و لحظه هرچه مىخواهد فراموش مىكند و بعد از ان دست و زبان و بعضى اعضاى مددى و غيره در خواب رود و چشم او بگشايد و لحظهء ديگر را آن نيز بهتر شود اكثر ترس از چيزهاى كه هيچ وجهى ندارد و برو غالب شود چون افتادن آسمان و اشباه آن و در محلهاى بيمناك و در كارهاى هولناك جراتهاى بيموقع كند و گاهى حيوانات با مردم در نظر او متمثل شوند نابوده با ايشان حكايت و غضب و جدل كند و يا ترسد و خوشحال بود و سخنان به ترتيب گويد و تدبير صواب كند و اكثر آنست كه ماخول بهر كارى كه قبل از ان مشغول مىبوده بعد از مرض همان بر تصور او غالب باشد و از ان گويد و باشد كه خود را از ان تصور كند چنانچه مرغفروش خود را گاهى مرغ تصور كند و حركات مرغ را تقليد نمايد و كوزه گر خود را كوزه داند و از ديوار و سنگ حذر كند و اشباه اينها و آنها را كه اندك تميزى مىباشد و از سوداى خود گاهى واقف بر هركه گمان طبابت برند ازو علاج پرسند بزارى و چون مقرر كند نكنند و گاه باشد كه سخنها و اخبار پنهان و احوال آينده شنوند بىآنكه از مردم كسى گويد يا داند و بگويند آن را و راست آيد و درين علامات مذكوره اشخاص متفاوتاند بعضى هستند كه بسيار مرض بر ايشان استيلا نيافته و خود آن را هيچ درنمىيابند و عمرى طويل با آن مىگذرانند و سوء المزاج متفق به جهت اين حالى جمعى اين ميدهاند و در اكثر اين مرض از قسم سوء المزاج ثابت گردد امّا انجا كه ماده خونى بود غم و ترس كمتر باشد و امور مضحك خواهد و كند و رنگ او سخت تيره نباشد و بسرخى زند و آنجا كه صفراى با او باشد تشنگى و تندى و زردى روى و تلخى دهان اكثر اوقات بدان شاهد بود و آنجا كه مادهء بلغمى بود كسالت و آهستگى و كم سخنى غالب و و خواب پيش آيد و رنگ وى سپيد تيره بكبودى مائل بود و آنجا كه سوداى محض بود خوف و فكر و خمول و اشباه آن برو غالب بود و رنگ او گرفته باشد و آنچه بشركت تمام بدن افتد بسبب حدت