قاسم بن يوسف ابو نصرى هروى
36
ارشاد الزراعه ( فارسى )
نمودند . و لشكر بلا بديشان روى نمود . و آدم سلطان دار الملك بهشت بود . متوج به تاج عزت و ملبس بحليه كرامت ، غلمان و ولدان پيش آدم در مقام خدمت ، رضوان و حوران به نسبت در پايه ملازمت ، بعد از اكل ثمره آن شجر فى الحال ، تاج شرف و افسر جلال از سر ايشان درافتاد و حلل و حله بهشت از بدن ايشان بريخت ، برهنه مانده به حال خود نگريستند و از غايت حسرت و نامرادى زار زار بگريستند ، بجانب هر درخت كه مىشتافتند از ايشان دور مىشد و از هيچ برگ نوائى نمىيافتند . آدم از خجالت برهنگى ، بهر طرف مىگريخت و در پس هر درخت پنهان مىشد . خطاب الهى در رسيد كه ا فرارا منا يا آدم ، اى آدم از ما مىگريزى ؟ آدم در جواب گفت بل حياء منك از شرم گناه خود سرگردان شدهام و چگونه گريزم كه گريختن از حضرت تو ممكن نيست . بيت كجا روم كه به غير از درت پناه ندارم * جز آستانهء لطفت گريزگاه ندارم عاقبت به برگ انجير خود را بپوشانيدند و فرمان رسيد كه از بهشت بيرون رويد . آدم دست حوا گرفت از درون بهشت روى به بيرون نهادند و هردم آدم در عقب مىنگريست كه شايد شب غم را مصباحى و آن در بسته را مفتاحى پديد آيد . از هيچ جانب رايحه مرادى بمشام نرسيد . و چون آدم خواست كه از بهشت بيرون آيد كلمه بسم اللّه الرحمن الرحيم بر زبانش جارى شد جبرئيل گفت اى آدم كلمهء بزرگ گفتى ، زمانى باش ، شايد كه از افق غيب لمعهء نجاتى درخشان گردد و از مطلع ، كوكب خلاصى طلوع كند . خطاب آمد ، اى جبرئيل بگذار تا برود . جبرئيل گفت الهى ترا باسم رحمن و رحيم خوانده ، چه شود بر وى رحمت كنى ؟ . ملك تعالى فرمود كه مرا رحمت كم نيست و از رحمت كردن ملال نمىگيرم ، فاما اگر امروز بر وى رحمت كنم ، بر يكتن رحمت كرده باشم ، باش تا فردا آدم روى به بهشت نهد ،