عماد الدين محمود بن مسعود شيرازى
202
رساله افيونيه ( فارسى )
قيله : بيضه كه در آن آب يا باد جمع شده وجع و درد آورد . كبد بارد : جگر سرد ، زبان سفيد باشد و رنگ روى رصاصى ( ارزير ) و بول غليظ و سفيد و اشتهاى طعام زود پديد آيد ، لكن دشخوار گوارد . ( خفّى علائى ، ص 195 ) كزاز : كشيده شدن عضلهها و عصبهاى گردن را كه از پيش و پس كشيده شود و گردن راست بماند كزاز گويند . ( اغراض الطّبيه ، ص 299 ) . كلح : اكتحال و مربوط به چشم پزشكى در اين جا منظور بخشى از كتاب اختيارات است كه درباره اكتحال مىباشد . كلف : در اصطلاح پزشكان دگر شدن رنگ پوست بدن آدمى است به سوى سياهى و حدوث آثار تيرگى ، و اين عارضه بيشتر در پوست گونهها رخ دهد . لك ، تاش ، ماهگير ، ككومك . ( بحر الجواهر به نقل از لغت نامهء دهخدا ) كندى بصر : ضعف بينايى و اختلال در ديدن لقوه : كج شدن صورت است يا به جهت تشنّجى كه در يك طرف صورت است كه آن را به خود مىكشد و يا رخوت و سستى كه در يك طرف صورت پديد مىآيد . ( مفتاح الطّب ، ص 312 ) ليثرغس : نسيان و فراموشى ، سرسام سرد را گويند و اين لفظ يونانى است و ترجمه او به تازى نسيان است و نسيان فراموشت كارى است و اهل يونان اين علّت را اين نام از بهر آن كردند كه نسيان از لوازم اين علّت است . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ، ج 1 ، ص 119 ) الم : درد و وجع . ( آنندراج ) ماليخوليا : علتى است سودايى و خداوند اين علت هميشه بدانديش و ترسان و اندوهمند باشد بىسببى ظاهر . ( اغراض الطّبيه ، ج 1 ، ص 464 ) . مبطون : كسى كه درد شكم گرفته . ( تكملة الاصناف ، ج 2 ، ص 665 ) مجذوم : مبتلا به مرض جذام ، گرفتار خوره ، خورهدار . ( لغت نامهء دهخدا ) مدقوق : آنكه دچار دق مىشود . ( لغت نامهء دهخدا ) مرّهء صفرا : مايع غليظ قليايى است كه از كبد ترشّح و در زهره ذخيره مىشود . ( قانون ، ج 1 ، ص 36 ) مزاج دموى : دارنده مزاج دموى ظاهر صورتش سرخ رنگ و صاحب خصوصيّاتى چون خوش خويى ، زنده دلى ، زورمندى ، و اعتماد به نفس است و در طلب بهترينها است و خون طبع آن گرم و تر است . مزاج مدقوق : مزاج آن كه دچار دق شده است .