علي بن حسين انصارى شيرازى
266
اختيارات بديعى ( قسمت مفردات ) ( فارسى )
گردانند و صبر كوفته و بيخته در هاون كنند و آن آب بر وى ريزند و بشويند و در ظرفى كنند تا آن آب از صبر صافى شود ديگربار در هاون كنند و دوباره بشويند تا آن زمان كه هيچ باقى نماند آن مانند خاك گردد و بعد از آن آب از وى بريزند صبر باقى ماند پس سه درم زعفران با وى بياميزند و در وقت حاجت استعمال كنند شربتى از وى يك درم تا دو درم بود و چون صبر كهن گردد سياه گردد شستهء وى زودتر از ناشسته ضعيف گردد و گويند مسهل سودا نيز بود آنچه غير مغسول بود صاحب منهاج گويد شربتى از وى مفرد ما بين نيم درم تا دو درم بود و به آب گرم مسهل بلغم صفرا بود و اگر با ادويه بود شربتى از وى دو دنك تا نيم درم بود و مضر بود به معا و تعديل آن به كثيرا كنند و مضر بود بجگر و مصلح آن مصطلى و ورق گل سرخ و مقل بود و منصورى گويد شربتى از وى يك مثقال تا دو مثقال بود و نوع سميخانى سياه بد بود و صبر تنها استعمال كردن بغايت مضر بود به مقعد از بهر آنكه او خشك بود در سيوم و مقعد عصبانى بود و مزاج وى سرد و خشك بود و چون بر آن بگذرد بشكافد و خشكى مضر بود به عصب و شريف گويد چون به آب كنند تا سحق كنند و طلا كنند چند نوبت بر بواسير بيرون آمده بغايت نيكو بود و گويند بهترين معالجات اين علت بود و بايد كه چون بيندازند روغن گل كه در ظرفى اسربى يا قلعى حل كرده باشند بمالند از پى آن و اگر در آب لسان الحمل حل كرده و بر حمره نهند و شرى طلا كنند نافع بود و بدل آن به وزن آن حضض بود و در نفخ معده به وزن آن افسنتين و گويند به وزن آن حضض و افسنتين و ابن مؤلف گويد على بن عيسى گويد كه صبر سقوطرى شايد خوردن و طلا كردن نشايد از براى طلا صبر عربى نيكو بود و آن خوردن را نشايد صاحب مخزن الادويه مىنويسد : صبر بكسر صاد و سكون با و بفتح اول و كسر دوم نيز آمده و آن را صبا را نيز نامند لغت عربيست و بسريانى علوى و بيونانى فيقراواليا و برومى نيز اليا و بهندى ايليا و الوا و ايلوا و يول سياه و در بنگاله مصير نيز نامند و درخت آن را اهل شام و نواحى آن صبارا و بهندى كهيكوار نامند و آن عصاره بعضى گفتهاند صمغ درختى است ببلندى يك قامت و از بيخ آن برگهاى بلند ده عدد و زياده مىرويد . . . لاتين ALOES SOCOTRINA فرانسه ALOES SOCOTON انگليسى ALOES صحنات بپارسى ماهيانه گويند طبيعت آن گرم بود در اول و خشك بود در دوم و آن را هئى سازند كه آن را ماهى اشنه گويند در گرمسير شيراز حاصل گردد و خلط بد از وى صادر شود و نشف رطوبت معده بكند و دفع وركين بلغمى را نافع بود و گند دهان كه از فساد معده بود زايل كند و قطع بلغم كند و جرب و حكه آورد و تشنگى و صداع و مصلح وى مغز كاهو بود صدف بهترين وى سفيدى بود كه در آب شيرين بود و صدف فرفور و صدف فروفس ناسوخته نشايد كه استعمال كنند از بهر آنكه بغايت صلب بود و چون بسوزانند قوت وى در غايت تخفيف بود و اولى آن بود كه بغايت سحق كنند و اين بابى عام است هر چيزى كه جوهرى و حجرى بود پس چون تنها استعمال كنند نافع بود جهت جراحتهاى خبيث از بهر آنكه مجفف بود به غير لذع و چون با سركه بسرشند و عسل و شراب نافع بود جهت جراحتهاى متعفن و خبيث و گوشت صدف برى چون سحق كرده طلا كنند بدن را خشك گرداند به قوت و صدف جذب سل و عظام بكند و مسكن وجع نقرس و مفاصل بود چون ضماد كنند و چون به سركه سحق كنند قطع رعاف بكند و وى مسكن درد معده بود چون ضماد كنند و بگذارند تا خود رها كند بغايت نافع بود و چون زن به خود برگيرد حيض براند و گوشت وى سودمند بود جهت گزندگى سگ ديوانه و مرق صدف كوچك شكم براند و بوى بخور كردن اختناق رحم را نافع بود و مشيمه بيرون آورد و صدف سوخته در تحليل و جلاى دندان و در كحلهاى چشم مستعمل كنند و ريش چشم را نافع بود و غلظ اجفان زايل كند و چون طلا كنند بر موضعى كه موى زياده در چشم بود بعد از آنكه بركنده باشند ديگر نرويد و سوختگى آتش را سود دارد و درد دل را نافع بود و مقدار مستعمل از وى يك مثقال بود و از آب وى سه درم و صدف سوخته بهق را زايل كند و ريشها را پاك گرداند و اسحق گويد خوردن وى مضر بود بمثانه و مصلح آن عسل بود و بدل وى ودع بود صاحب مخزن الادويه مىنويسد : صدف بتحريك صاد و دال و فا بهندى سيپ و بفرنگى بلينه نامند و گويند با حلزون مترادف است و شايد حلزون اسم جنس باشد و صدف نوعى از آن يعنى آنچه پوست آن بسيار صلب و پهن و شبيه به استخوان و در صلابت و رخاوت ما بين حجر و عظم باشد آن را صدف و آنچه باشكال مختلفه باشد آن را حلزون نامند لاتين MATER MARGARITARUM - NAERA PERLARUM فرانسه NACRE - NACRE DE PERLE انگليسى MOTHER OF PERLE