ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

478

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

كرد . بهتر آنست كه اگر تو را خواست و از تو طلب كرد كه تو هم آب دهان بر آن بريزى ، امتناع نكن . من اين عمل را انجام دادم ، و تصميم گرفتم كه بساير دوستان هم بگويم . لذا من مىروم كه به آنها هم خبر دهم . من حرف او را قبول كردم و خدعه او بر من كارگر شد و در آن موقع متوجه نشدم كه او مقصودى در اين كار دارد . بختيشوع رفت . ساعتى نگذشته بود كه فرستاده خليفه آمد و مرا احضار نمود . باتفاق فرستادهء خليفه رفتم و پس از ورود ديدم عكس مزبور در برابرش مىباشد . خليفه به من گفت : چه صورت زيبائى است ! گفتم : به خدا قسم همان‌طور است كه امير المؤمنين مىگويد . پرسيد در مورد آنچه مىگوئى و آيا اين صورت و مادرش خداى شما است ؟ گفتم معاذ اللّه اى امير المؤمنين ! مگر خدا صورتى دارد ، يا ممكن است عكس او را برداشت ، بلكه اين يك عكسى است كه از اين عكسها همه جا هست . متوكل گفت : آيا اين صورت نفع و ضررى ندارد . گفتم : البته ضرر و نفعى ندارد . خليفه گفت : اگر مطلب چنين است كه گفتى ، پس آب دهان بر آن بريز . من هم چنان كردم . فى الحال خليفه دستور زندانى شدن مرا صادر كرد . سپس ثوذسيس جاثليق را خواست . همين‌كه جاثليق عكس را ديد خود را بر روى آن انداخت و شروع ببوسيدن آن و گريه كرد . پيشخدمتها خواستند او را منع نمايند . خليفه متوكل مانع شد . پس از بوسيدن بسيار و گريه زياد ، آن را برداشت و برخاست و به خليفه دعاى طولانى نمود . متوكل هم او را دعا كرد و به او دستور نشستن داد . جاثليق نشست و عكس را هم در دامن خود گذارد . متوكل گفت : اين چكارى است كه كردى . چيزى را برداشتى كه مال تو نيست و بدون اجازهء من مال مرا در دامن مىگذارى . جاثليق گفت : بلى اى امير المؤمنين ! من به آن محق‌تر هستم ، و لو مال امير المؤمنين است . خدا عمرش را طولانى كند . مولاى من بالاترين حق را به گردن ما داريد ، ولى ديانت من به من اجازه نمىدهد ، اين عكس را كه عكس بزرگان من است ، ببينم روى زمين گذارده شده و جائى باشد كه قدر آن را نمىدانند . بايد در جائى باشد كه حقش را بشناسند