ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
445
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
آنگاه از اين ناخوشى رهائى خواهى يافت كه دروغ نگوئى و ممكن نيست شفا يا بى درحالىكه تو درد را با دروغهائى كه مىگوئى ، در خود نگاه مىدارى . مقيّد باش كه همه روز راست بگوئى ، در اين حال يوحنا از مسيح ( ع ) تبرى مىجويد ، چنانچه از اين بيمارى قبل از سه روز شفا نيابى . يوسف بن ابراهيم گفت : يوحنا بن ماسويه پسرى داشت كه مادرش دختر طيفورى جد اسرائيل طبيب فتح بن خاقان بود . ماسويه شبيهترين فردى از حيث شكل و قيافه و صحبت و حركات و سكنات بپدرش ، اما كندذهن و بليد بود و مطلب را پس از مدتى مىفهميد و فورى فراموش مىكرد . يوحنا از ترس بدگوئى طيفورى و فرزندش به ماسويه پسرش اظهار محبت مىكرد ، ولى باطنا از او بدش مىآمد . علت آن بود ، كه سهل كوسه يوحنا را ملامت مىكرد و مدعى بود ، كه اين بچه را او ( سهل ) در شكم مادرش گذارده است . يوسف گفت : صالح بن شيخ بن عميرة بن حيان بن سراقة الاسدى بسال دويست و هفده به سختى بيمار و مشرف بمرگ گرديد . من بعيادت او رفتم . ديدم مختصرى بهبود يافته است . بين من و او گفتگوهائى شد ، كه يكى از آن گفتگوها اين است . او ( صالح ) گفت : جدش عميره برادرى از پدر و مادر خود داشت ، كه ويرا فرزندى نبود ، ولى بعد از وفات او ( برادر عميره ) يكى از كنيزانش آبستن بود . از اين امر پس از مختصر غمى كه بر عميره رسيده بود ، خشنود گرديد . عميره كنيز را بخانهء خويش آورد و ويرا بر زنان حرم خود مقدم داشت . پس از انقضاى مدت حمل كنيز دخترى زائيد كه عميره دختر را به فرزندى خود قبول كرد و او را بر پسران و دختران خود مقدم داشت . چون دختر بالغ گرديد عميره اول از حسب و اخلاق وى تحقيق مىكرد . يكى از خواستگاران وى پسر عم خالد بن صفوان بن الاهتم التميمى بود . عميره نسب آن جوان را مىدانست . به او گفت : پسرم ! نسب تو را مىدانم و احتياجى بپرسيدن ندارم . تو از حيث شرف همطراز برادرزادهء منى ، ولى ناچارم از اخلاق كسى كه دخترم را به او مىدهم ،