ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
385
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
منع مىكرد . در جوابم گفت : به همان جهت است كه كسالت و بيماريت طول كشيد . خربوزه را بخور ضررى ندارد . من آن قطعهء خربوزه را با لذت تمام خوردم . دوباره به من دستور داد بخورم . منهم خوردم تا دو عدد از آنها تمام شد . سپس يك قطعهء ديگر از سومى بريد و گفت بخور . گفتم : سير شدم نمىتوانم بخورم . گفت : آنچه تا حال خوردى براى لذت بود . اين قطعه را براى درمان خودت بخور . من با بىميلى آن قطعه را خوردم و چند لحظه بعد حالت استفراغ به من دست داد . بغلامان دستور دادم طشت بياورند . چهار برابر خربوزههائى كه خورده بودم استفراغ كردم و همهء آنچه خارج شد كه مره صفراء ( صفراء مخلوط به بلغم ) بود . سپس بيحال و بيهوش شدم و عرق بسيار كردم و تا بعد از نماز ظهر خوابم برد . چون بيدار شدم احساس گرسنگى كردم ، درحالىكه قبلا هيچ ميل به غذا نداشتم . گفتم : خوردنى برايم بياورند . ابو قريش دستور داد ، جوجهها را آوردند . از جوجهها سركه با ( - سكباج - آش سركه ) بسيار خوبى درست كرده بودند . از آن بقدرى كه مىتوانستم خوردم و تا غروب آفتاب خوابيدم . چون از خواب بيدار شدم هيچ نوع كسالتى در خود نديدم ، و به خوبى شفا يافته و تا بامروز آن كسالت بر من عارض نشده است . 2 1 9 - اللجلاج يوسف بن ابراهيم گفت : اسماعيل بن ابى سهل بن نوبخت برايم نقل كرد : كه پدرش ابو سهل برايش گفت : كه منصور خليفه عباسى در آخرين حجى كه نمود و در آن سفر فوت كرد ، ابن الجلاج طبيب خود را همراه داشت . ابو سهل و ابن اللجلاج هنگامى كه منصور مىخوابيد ، باهم نشسته و شراب مىآشاميدند . روزى ابن اللجلاج از ابو سهل پرسيد ، به نظر تو از عمر منصور چقدر باقى است ؟ . اين بيان پدرم ( ابو سهل ) را تكان داد و تصميم گرفت ديگر با او ننشيند . سه روز او را ترك كرد . بعد از آن آشتى كردند و چون بمجلس شراب نشستند ، ابن اللجلاج بابو سهل گفت : من مطلبى را كه مىدانستى از تو پرسيدم و تو نخواستى جوابم را بدهى و از پاسخ آن بخل كردى . اينك بشنو چه مىگويم . و گفت : منصور مردى است ، كه مزاجش حرارتى است و هر قدر سنش بالا رود خشكى ( يبوست ) بدنش زيادتر مىگردد . سرش را