ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

264

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

زمان خود محسوب مىگرديد . علت آنكه در فلسفه قوى شد ، آنست ، كه او در اول امر ناوى بود ، كه مردم را در قايق يا كشتى خود از آب عبور مىداد ، شخصا دانش‌دوست بود و هرگاه جمعى از طلاب دار العلم در كشتى او مىنشستند ، يا هنگامى كه مدرّس دار العلم اسكندريه در قايق او مىنشست و شاگردانش در كشتى بحث علمى نموده و از مدرّس خود چيزهائى مىپرسيدند و او ( مدرس ) جواب مىداد ، يحيى به محاورات و گفت‌وشنود آنها گوش مىداد . از اين راه قلب او مشتاق علوم گرديد . چون مطمئن به شوق و رغبت خود بدانش‌اندوزى گرديد ، در كار خود تأمل و فكر كرد و به خود مىگفت : من اكنون چهل و چند سال از سنم مىگذرد و صنعتى جز عمل ملاحى نمىدانم ، چگونه در اين سن مىتوانم بدانش برسم ؟ در اين انديشه بود ، كه ديد مورچه‌اى هسته خرمائى را به نيش گرفته و مىخواهد آن را به محلى بلند ببرد ، ولى مقدارى كه آن را بالا مىبرد ، از ارتفاع مزبور مىافتاد . با اين حال كوشش خود را زيادتر مىكرد و در هر دفعه مختصرى بالاتر از دفعهء قبل آن را به بالاتر مىرساند . يحيى تمام روز متوجه آن مورچه شد و آن را نگاه مىكرد ، تا آنكه مورچه موفق شد هسته را به بالاى بلندى برساند ؛ « يحيى كه چنين ديد به خود گفت : اين حيوان ضعيف با كوشش به مقصود خود رسيد ، من كه انسانم شايسته‌تر از آن مور هستم ، بايد بهدف خود با كوشش و مجاهدت برسم . آنا برخواست و كشتى خود را فروخت و بمدرسه رفت و از علم نحو و لغت و منطق شروع نمود . رفته‌رفته در آن علوم شاخص شد . چون از اول بعلم نحو پرداخت او را نحوى گفتند و مشهور به نحوى شد . وى كتب متعددى من جمله در تفسير ( مقصود تفسير بر كتب جالينوس است ) و غير آن نوشت » . در بعضى از تواريخ مسيحيان ديدم ، كه يحيى نحوى يكى از افراد مجمعى بود ، كه در شهر خلكدونيه « 1 » ( خلقيدون - خلقدونيه - خلكدون - خلقذون ) و بنام مجمع چهارم

--> ( 1 ) - Chalcedon شهر يونانى واقع بر كنار بسفور مقابل شهر بيزنطه كه بعدا قسطنطنيه شد .