اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
67
خُفى علائى ( خف علائى يا الخفية العلائية ) ( فارسى )
و مشك و جندبيدستر و عسل مىباشد . ( تاريخ طب در ايران ، ج 2 ، صفحه 692 ) . ( 14 ) - در " كا " پس از " نخستين " ، " از روز آن روز كه رگ زنند و ديگر روز طعام كمتر و لطيفتر خورند . و چيزى خورند كه صفرا بنشاند " آمده است . ( 15 ) - در " مر " ، پس از كلمه " چيزى " ، " و چيزهاي صفراوي نشايد خوردن و از پس قي و اسهال و جماع و بيخوابي و رنج و از پس ناگواريدن طعام و از پس هيضه و از پس هيچ كارى كه تن را گرم كند يا به سبب آن تحليل افتد بسيار و مسام گشاده شود ، رگ نشايد زدن " آمده است . ( 16 ) - هيضه 000 اسهال و قي با هم ( اقرب الموارد ) ، اسهال شديد توام با استفراغ در اثر سوءتغذيه بطور انفرادى در اشخاص عارض مىشود و به صورت همهگير در نمىآيد ( Sporadic Cholerai ) وباى پائيزي ، ثقل سرد ( معين ) 0 ( 17 ) - لخلخه : بويهاي آميخته ، خميره خوش بوي ، خميره بوي ( مقدمه الادب زمخشري ، دانشگاه تهران ، صفحه 307 ) . ايضا به " بحر الجواهر " رجوع شود . لخلخه : بر وزن دغدغه ، تركيبي است از مواد خوشبو و عطرها مانند مشك و عنبر و كافور و لادن و عود كه قدما براي تقويت دماغ و بخور دادن آن را نافع ميدانستند ( خلاصه اي از برهان قاطع و ناظم الاطباء و معين و عميد ) 0 لخلخه سليماني : ثقل روغن و زعفران را گويند ( معين ) 0 ( 1 / 95 ) ( 18 ) - در حاشيه نسخه اساس ، هفت سطر دستورهاي طبي آورده شده كه به ظن قوي از كاتب يا دستور دهنده كتاب اضافه شده و مربوط به متن نمىباشد . ( 19 ) - اين سه " وريد " بيشتر از ساير وريدها در طب ديروزي جهت رگ زدن ( خون گرفتن ) مورد استعمال داشته ، تا آنجا كه به ادبيات كشور ما هم سرايت كرده است : اي خواجه مبارك و بر بندگان شفيق فريادرس كه خون رهي ريخت جاثليق لختي ز خون بچه تاكم فرست از آنكه هم بوي مشگ دارد و هم گونه عقيق تا ما به ياد خواجه دگر باره پر كنيم ز خون تازه اكحل و قيفال و باسليق ( 20 ) - حبل الذراع : دو رگ ديگر حبل الذراع است و اين رگ اندر بيشتري مردمان باسليق است و اندر بعضي باسليق با اكحل آميخته ميگردد و حبل الذراع آن است و بر زير زند الاعلي نهاده است ، نزديك خرده دست است [ مچ دست ] و اگر چه ميگويند كه آن باسليق است و اندر كتب چنين ياد كردهاند كه منفعت فصد آن همچون منفعت فصد قيفال است و قياس بر خلاف اين واجب كند ، مگر اين اخلاف از خطاي ناسخ افتاده است ( ذخيره خوارزمشاهي ) حبل الذراع : رگيست در ظاهر ساعد و آن از شاخههاى قيفال است . رگيست در دست ( دستور اللغه اديب نطنزي ) وريدي است كه ممتد است از جانب انسي [ طرف چپ هر چيز 000 ( بحر الجواهر ] ساعد به سوي بالا و سپس از طرف وحشي [ بيروني ( بحر الجواهر ] آن امتداد يابد . عرق في اليد . ( معجم البلدان ) ( تمام از لغتنامه دهخدا ) 0 ( 21 ) - اسيلم : نام وريد كوچكي است ما بين خنصر [ انگشت كوچك دست ] Little Finger و ينصر [ انگشت چهارم دست انگشتى كه انگشترى بدان گذارند ] Ring Finger خلاصه اي از بحر الجواهر ) 0 ( 1 / 96 ) اسيلم : يكى از عروق سته دست " و اما عروق اليدين فسته ، القيال [ قيفال ] و الاكحل و الباسليق و حبل الذراع الوحشي و الاسيلم و الابطي " ( معالم القربه ، ص 162 و 104 - نقل از لغتنامه دهخدا ) - خلاصه و ترجمه سطور بالا آن است كه : اسيلم يكى از رگهاي شش گانه دست است : اما رگهاي دو دست شش عدد مىباشند : قيفال و اكحل و باسليق و حبل الذراع وحشي و اسيلم و ابطي ( 0 اسيلم ) Vena Salvatella از دهخدا ) در بحر الجواهر " اسلم " آمده كه توضيح داده " باسليق بغلي " است . ( 22 ) - باسليق ابطي : وريد زير بغل Axillary Vein 0 ابط [ به كسر الف و سكون باء و طاء ] زير بغل كه گاه از آن فصد كنند ( ناظم الاطباء ) 0 ( 23 ) - در " كا " : " مابض الركبه [ وريد زانو ] Short External - Saphenous Vein - ( شليمر ) 0 مابض : محل اتصال